انیشتین
شنبه 18 دی 1389 1:04 PMخانم زیبایی در مهمانی شـلوغی دسـت از سـر انشـتین بر نمیداشـت هر جاییکه میرفت همراه او بود و مرتب از او تعریف می کرد.اینشـتین سـر انجام مؤدبانه پرسـید.
ــ خانم ممکن اسـت بفرمائید با من چی کار دارید؟
ــ من آرزویی دارم که می خواهم شـما آنرا برآورده کنید.
و بازوی انشـتین را گرفت و به گوشـهء خلوتی برد و گفت:
ــ اقای انشـتین من دلم می خواهد از شـما بچه دار شـوم.
ــ ازمن ؟ برای چی؟
ــ برای اینکه فکر میکنم بچه ما اگر خوشـگلی را از من و هوش و نبوغ را از شما به ارث ببرد یک موجود استـثـنائی جهان خوا هد شـد.
انشتین تاملی کرد وگفت:
ــ خانم آیا هرکز فکر کرده اید که اگر آن کودک هوش شـما و شـکل مرا به ارث ببرد چه موجود بدبختی خواهد بود؟
منبع:http://www.ehsannasiri.com