پاسخ به:داستان هاي دفاع مقدس
سه شنبه 21 دی 1389 5:34 PM
با انگشتان كوچك شال آبي رنگ را از روي بيني پايين كشيد.
_ « آقا هيچي تخفيف نميدين؟»
مرد دست گذاشت روي ميلهي چرخ دستي.
_ «نخير، بذارين به كارم برسم.»
و چرخ را هل داد.
دخترك چشمهايش را زير كرد وگردنش را كج.
-«آقا نميشه پنجا تومن كم كنين؟ آخه ما فقط دويست و پنجاه تومن داريم.»
مرد چرخ را متوقف كرد.
_ «خوب يه گلدون ديگه بگيرين.»
پسرك دست خواهر را گرفت.
-«آخه مامانمون شمعدوني خيلي دوس داره. تازه... آبجي از همين خوشش مياد.»
آهنگ كلام مرد ملايمتر شد.
-«اگر راست ميگين، پولاتونو ببينم؟»
دختر دست كرد توي جيب كاپشن قرمز رنگش و چند سكه و اسكناس تا زده بيرون آورد.
مرد پولها را گرفت و شمرد.
-«خيلي خوب، عيبي نداره، فقط براي اين كه بچههاي خوبي هستين.»
گلدان را توي كيسهي پلاستيكي گذاشت و به پسر داد. پسرك گلدان را در بغل فشرد، چند قدم راه رفت گفت:
_ « آخ... مائده... داره ميافته... ديگه نميتونم نگهش دارم....»
دختر لبهي شال را تا بيني بالا برد و دور گردن محكم كرد. گلدان را از او گرفت.
پسرك جلوتر از دختر پلههايي را بالا ميرفت كه خياباني را به خيابان فرعي وصل ميكرد و او را كه چهرهاش پس گلهاي شمعداني پنهان شده بود؛ راهنمايي ميكرد.
_ « ميگم آبجي، حتماً مامان خيلي نگرانمون شده.»
_ « آره بايد زودتر برسيم.»
_ « يه چيزي بگم راستش رو ميگي؟ تو مثل ماماني؟!»
_ « نخير... من فقط آسم دارم.»
سرفه پشت سرفه كرد و به خسخس افتاد.
_ « دا... داش... اسپريام..... درش.... بيار....»
پسر ايستاد و دستش را برد توي جيب كاپشن او.
_ «پس كجاست؟ نيستش كه؟!»
_ « زيپ..... زيپم را..... بكش پايين.»
پسر دست برد زير شال دختر تا زيپ كاپشن را پايين بكشد. گونههاي دختر سرخ شده بود. دست گذاشت روي نردهي كنار خيابان. گلدان از دست ديگرش رها شد. سعي كرد آن را بگيرد اما گلدان سفالي به لبهي جدول خورد و توي كيسهي پلاستيكي چند تكه شد.
اشك در چشمان سياه پسرك حلقه زد. اسپري سفيد كوچك را از جيب داخل كاپشن بيرون كشيد. شال خواهر را كنار زد و اسپري را درون دهان او فشرد. دخترك شمرده شمرده نفس كشيد. هر دو كنار تكههاي سفالي زانو زدند. قطره اشكي از چشمان دختر پايين افتاد و يكي از گلبرگهاي صورتي لرزيد.
بخار نفسهاي دختر آهسته توي هوا ميريخت.
_ «داداشي، همهي پولامونو هدر دادم.»
پسر لبهي آستين چشمهايش را پاك كرد. تكههايي از سفال را كه توي پيادهرو افتاده بود برداشت و توي كيسه انداخت.
دختر روسرساش را مرتب كرد و كيسه را برداشت. پسرك يكي از دستههاي كيسه را گرفت و به او لبخند زد. هر دو به سمت خانه راه افتادند.
دختر زنگ در را فشرد. مادر در را باز كرد. بلند گفت:
_ « تا حالا كجا بو..؟....»
اما به سرفه افتاد و كنار در ورودي هال نشست. هر دو با عجله داخل خانه رفتند. دختر به اتاق دويد، اسپري به دست آمد و آن را داخل دهان مادر فشرد.
مادر شمرده، شمرده، نفس كشيد.
_ « تا حالا كجا بودين؟»
هر دو نگاهي به هم كرده و كيسهي پلاستيكي را كه شاخههاي شمعداني از آن بيرون زده بود جلوي مادر گرفتند.
_ « مامان جون روز جانباز مبارك.»
پيش از اين كه مادر حرفي بزند دختر ادامه داد:
_ «مامان جون تقصير من بود كه شكست.»
مادر آن دو را در آغوش كشيد و با سر اشاره كرد:
_ « بچهها اونجا رو ببينين.»
بچهها به پنجره نگاه كردند. دو گلدان شمعداني كنار هم نشسته بود. مادر گونهي دختر را بوسيد.
-« عزيز دلم روز تو هم مبارك. اونارو بابات براي من و تو خريده.»
-دختر با تعجب و شادي گفت: « مامان جون يعني منم؟»
پسرك مثل مادر به روي خواهر لبخند زد.
نويسنده: ليلاجعفري
منبع: كتاب يك باغچه شمعداني - صفحه: 21