«آقاجان،‌ آقاجان»
اين هميشه حرفت بود. يك آقاجان مي‌گفتي ده تا آقاجان از دهانت مي‌ريخت. اين را مامان هم مي‌گفت. مادربزرگ،‌ بابابزرگ، حتي من هم مي‌گفتم. ليلي يادت هست اصلاً من و تو مي‌گفتيم و او مي‌خنديد و به نوبت ما را قلمدوش مي‌گرفت. دست‌هايمان را دو طرف باز مي‌كرد. انگار كه بخواهد پرواز كند. يادم مي‌آيد مامان مي‌گفت: «بذارشان زمين، بچه كه نيستند».
خوب مگر حالا چي شده هان ....؟ تو بايد بداني كه البته و صد البته مي‌داني. مامان تا آخرش ايستاده. اين را خودش هم گفت. كي؟ وقتي كه آن روز بريده‌ي روزنامه‌اي را نشانم داد. روزنامه‌اي كه خبر از شهادت جانبازي را مي‌داد آن هم بعد از سال‌ها. لرزش را توي دست و حرف‌هايش ديدم و شنيدم. گفتم وقتي رفته بود سر كوچه براي خريد يك مرتبه چشمش افتاده بود به روزنامه، با تيتر درشت. من آن روز نمي‌خواستم توي دلش را خالي كنم. اصلاً هيچ وقت فكرش را نكرده‌ام و نمي‌كنم كه بدون آقاجان بايد چه طوري زندگي كنيم؟»
مي‌داني ليلا؟ شايد يادت باشد روزي كه رفت چه حال و هوايي داشتيم. مامان بعدها چندين بار گفت. آقاجان هر دو تاي ما را قلمدوش كرده بوده. يكي رو يك دوش، يكي رو دوش ديگر و همين طور همراه جمعيت راه مي‌رفته. حتي فيلم هم ازش گرفته بودند و چند بار توي تلويزيون نشان داده بودند. حتي همين چند روز پيش كه سالگرد عمليات خيبر بوده _ معصومه خانم _ همسايه‌مان گفت خودش ديده بود و به مامان هم گفته بود.
وقتي خبر آمدنش را شنيديم، باورم نمي‌شد. منتظر بودم _ حتمأ تو هم همين طور _ منتظر بوديم كه در بزند و ما از پشت در بگوييم: «كيه؟»
آقاجان صدايش را كلفت كند و بگويد: «آقا گرگه...»
و من بخندم و تو بخندي و با هم مسابقه بگذاريم كه كداممان زودتر خودمان را بيندازيم تو بغلش. نمي‌دانم يادم هست يا نه شبي كه خبر آمدنش را آوردند. مامان تا صبح حرفي نزد. هرچه پريديم اين طرف و آن طرفش كه مامان پس چرا بابا خانه نمي‌آيد. باز هم حرفي نزد و فرداش _ صبح _ بي گفت و گو و دور از چشم ما رفت. بعدها گفت. نمي‌توانسته آقاجان را تو آن حالت به ما نشان بدهد.
با تاكسي آوردنش، اين را حتماً‌ يادت هست و يادت هست وقتي در باز شد، دويديم من و تو. اما حتماً‌ تو هم متوجه شدي كه آقاجان تو حال و هواي ديگري بود نگاهمان مي‌كرد، ولي انگار نمي‌ديدمان. راه مي‌رفت اما انگار در هوا. يادم مي‌آيد گفتي، آقا جان... من هم گفتم! ولي او هاج واج فقط نگاهمان مي‌كرد. مثل اين كه چيز غريبي ديده بود. تو هم شايد ديدي كه مامان با ابرو اشاره كرد تا چيزي نگوييم و نگفتيم.
آقاجان را بردند تو اتاق خودش، اتاقي كه پنجره‌اش رو به باغچه بود و عطر ياس‌هاي سفيدش آدم را مست مي‌كرد. گل‌هايي كه آقاجان با دست خودش كاشته بود. بعدها شنيدم كه مدتي بوده كه آورده بودنش آسايشگاه. آن روز نفهميدم ولي حالا مي‌فهمم كه چرا زودتر خبرش را به ما ندادند.
روز اول نمي‌دانستيم. شايد مامان هم به خوبي نمي‌دانست. اولين بار تو شنيدي. من نبودم. وقتي آمدم گفتي كه تو آشپزخانه بودي كه جيغ مامان را شنيدي. گفتي كه دويدي توا اتاق آقاجان. يادم مي‌آيد نتوانستي بقيه‌اش را بگويي.. مي‌دانستم كه چه كشيدي. تو گفتي. من هم شنيدم و بعد روز بعد .... نه.... خدا.... شب خودم هم ديدم. بعد از آن كه مامان گفت: «ما _ يعني من و تو _ نرويم به اتاق آقاجان و ما نرفتيم». مامان خودش را انداخته بوده جلو تا آقاجان صدمه‌اي _ احياناً _ به ما نزند.
مي بيني، ليلي، تو نبايد اين قدر حساس باشي. حساسيت تو كار را كه درست نمي‌كند هيچ، بدتر هم مي‌كند. تو مي‌داني ليلي كه آقاجان دست خودش نيست، يادت هست كه همان روز _ نه همان شب،‌ چند لحظه بعدش چي شد انگار نه انگار آقاجان بوده. انگار كسي يا پرده‌اي جلو چشمش را گرفته بوده، خودش هم گفت، گفت كه تقصير من نيست.
يكهو دردي مي‌پيچد توي سرم. گيجم مي‌كند، نفهميدم و.... آره نمي‌فهمد كه چه طور دستش تو هوا مي‌چرخد ... تو بودي كه گفتي،‌ «واي مامانم» و پرسيدي: «آقاجان چرا مي‌شكني؟ چرا مي‌زني؟....» گفت، ‌نزده بودم، زده بودم؟ گفت نديده بودم، بابام ننه‌م را بزند. خودش هم متنفر است از كسي _ مردي كه _ زنش بزند.
مي‌داني، ليلا اين‌ها را آقاجان گفت،‌ به خودم. نمي‌دانم شايد حرف تو هم حق باشد كه پس چرا مي‌زند، چرا بعضي وقت‌ها ما جرأت نداريم نفس بكشيم. چرا هرچي دستش برسد، ‌مي‌شكند حتماً پكر شدي كه آن دفعه كتاب جغرافي‌ات را پاره كرد. اگر جاي مامان بودي چه مي‌گفتي.
من حواسم بود كه روزهاي اولش مامان حتي خواب و خوراك هم نداشت گفتم كه بايد طاقت داشته باشي. تو فكر مي‌كني دست خودش است؟.... نيست.... به خدا نيست.... مگر يادت نيست چند بار دكتر آمد ديدش؟ روزي چند تا قرص مي‌خورد؟ خودت كه ديدي هر كاري كه دكتر روانشناس گفت، انجام داديم.
اين را گفت. گفتيم، چشم. آن را گفت. گفتيم چشم. گفت،‌ به چي علاقه داشت. گفتيم، ماهيگيري. يادت هست چند شب همراه دايي حبيب برديمش. «تل عاشقون» ماهيگيري. به خدا درست مي‌شه.... ببين ليلي، خواهر خوبم، تو نبايد فقط عصبانيت و از خود بي خود شدن گاه گاهي آقاجان را نبيني.... هان؟ چرا وقتي ساكت و آرام گوشه‌اي مي‌نشيند و در خود فرو مي‌رود را نمي‌بيني؟
مطمئنم كه مي‌بيني، يقين دارم مثل من، مثل مامان، مثل دايي اما چرا از وقتي كه او شاد و شنگول است حرفي نمي‌زني؟ وقتي كه فداي خاك پاي همه‌ي ما مي‌شود.
وقتي يك لحظه رو پا بند نيست؟
آخه ليلي، او آقاجان ماست. اگر همين هم نبود، چه كار مي‌كرديم. تو ديگر براي خودت خانمي شده‌اي. مي‌داني كه خانواده‌اي كه سايه‌اي بالاي سر ندارند چه مي‌كشد....
ها ... نمي‌داني؟ مگر آقاجان، آقاجانت يادت رفته؟ من، تو ، مامان، دايي، و ديگران بايد طاقت داشته باشيم. به خاطر آقاجان، به خاطر راهي كه آقا جان رفته.... تو هم زياد به حرف بچه‌هاي همكلاست توجه نكن! خوب بگويند: «بابات موجي يه.... موجي.... يه».
بگويند .... من كه با آقا جانم، به موجي بودن آقا جان افتخار مي‌كنم .... ها .... توچي؟ ... تو هم افتخار مي‌كني....؟ .... هان؟....

نويسنده: نصرالله احمدي

منبع: كتاب يك باغچه شمعداني   -  صفحه: 35