نشسته‌ام همين‌جا. روي همين صندلي. پنج شب يا شايد هم ده شب. چه فرق مي‌كند؟ در دلم آتش بوده و در چشمانم اشك. هنوز باور نكرده‌ام كه تو رفته‌اي! مثل آدم‌هاي منتظر، كنار پنجره نشسته‌ام و به شب سياهي كه پشت پنجره‌ي اتاقم لم داده است، خيره شده‌ام تا شايد تو برگردي و رو به رويم بايستي و به چشمان منتظر اين سوي پنجره لبخند بزني. اما چه خيال باطلي!
امروز صبح جلال يادداشت‌هاي جبهه‌ات را آورد. از صبح يكسره آن‌ها را مي‌خوانم و مي‌گريم. بي‌صبرانه دنبال يادداشت‌هاي شب عمليات والفجر 8 بودم تا شايد براي يك بار هم شده لااقل چند خط راجع به خودت نوشته باشي. فقط نوشته‌اي: كار داشت خراب مي‌شد. دشمن فهميده بود. ما هنوز سيم‌هاي خاردار حلقوي را نبريده بوديم. بچه‌ها ميان ميدان مين زمين‌گير شده بودند. دشمن ميدان مين را جهنم كرد. اگر چند لحظه‌ي ديگر همين طور ادامه مي‌داشت، يك نفر از بچه‌ها سالم از زمين بر نمي‌خاست. دو نفر از بچه‌هاي تخريب‌چي خودشان را انداختند روي سيم‌هاي خاردار تا پلي شوند براي گذشتن نيروها. نفر اول علي بود. اما دومي‌اش را نشناختم. چون خيلي تاريك بود... چند قدم جلوتر، يك خمپاره پشت سرم تركيد. ستون فقراتم تير كشيد و سوخت...
اين چند روزي كه رفته‌اي، آن‌قدر اشك ريخته‌ام كه چشم‌هايم تار مي‌بيند.
نشسته بودم زير همان درختي كه تو آن همه دوستش مي‌داشتي. درخت اقاقي را مي‌گويم. هر وقت سر خاك بچه‌ها مي‌آمدي، پاي همين اقاقي ساعتي مي‌نشستي؛ جفت عصاهايت را به آن تكيه مي‌دادي و به فكر فرو مي‌رفتي. بعد از مدتي تأمل، نفس عميقي مي‌كشيدي و مي‌گفتي: امير، خوب مردن هنر است. بدون شك شهدا هنرمندند. آن هم چه هنرمندان باارزشي...! اما ما چي!؟
آن وقت سرت را زير مي‌انداختي و آرام اشك مي‌ريختي.
حالا تو هم به كاروان هنرمندان تاريخ پيوسته‌اي. اما هرگز چيزي از خودت نگفتي. مثل همين اقاقي؛ ساكت بودي.
روزي كه علي را دفن مي‌كردند، زير همين اقاقي نشسته بودي؛ من هم كنارت، يادت هست؛ آهسته در گوشم گفتي: امير. علي را مي‌شناختي؟
سرم را تكان دادم. يك دفعه با ناراحتي گفتي: نه نه... تو فقط با علي بودي. اما علي را نشناختي!
اشك‌هاي مانده روي گونه‌هايم را پاك كردم و گفتم: سال‌ها با علي در جبهه بودم. حداقل در پنج عمليات كنارش بودم. چه‌طور... دستمال دست دوز قرمز رنگي را از جيب شلوارت بيرون كشيدي و اشك چشمانت را پاك كردي و گفتي: والفجر هشت. ميدان مين... .
من همان‌طوري كه به شاخه‌هاي سبز اقاقي خيره شده بودم و بوي خوشش را با همه‌ي وجودم استشمام مي‌كردم، گفتم: گردان مسلم توي ميدان مين گير افتاده بود.
دست‌هايت را دور تنه‌ي درخت قلاب كردي و كمي خودت را بالا كشيدي و گفتي: ميدان مين باز شده بود. اما دشمن فرصت بريدن سيم‌هاي خاردار حلقوي را به بچه‌ها نداد. ميدان را تيرتراش كرد... .
رحيم فرمانده‌ي گردان، چه حرصي مي‌خورد و چه‌طور در طول صف گردان به حالت خوابيده روي زمين، عقب و جلو مي‌رفت تا به نيروهاي خودي روحيه بدهد. بنده‌ي خدا مستأصل شده بود.
تو، علي، حسين و يكي دو نفر ديگر از بچه‌ها جلو بوديد. به عنوان تخريب‌چي. من كه نفر دهم بودم، همه‌اش خدا خدا مي‌كردم... .
دوباره اشك توي چشم‌هايت حلقه زد. توي چشم‌هاي من هم، همه چيز را تار مي‌ديدم. حتي شاخه‌هاي سبز اقاقي را فقط احساس مي‌كردم.
گفتي: دو نفر روي سيم‌هاي خاردار به رو دراز كشيدند... نفر اولي كه روي سيم‌هاي خاردار به رو خوابيد، علي بود.
بغضي توي سينه‌ام جان گرفت و سخت گلويم را فشرد. مي‌خواستم هوار بكشم؛ داد بزنم: آخر بي‌انصاف، حالا مي‌گويي! چه‌قدر اصرار كردم! چه‌قدر التماس كردم! اما تو فقط انكار كردي!
سرم را تكيه دادم به اقاقي و بلند بلند گريه كردم.
گفتم: من مي‌خواهم بروم سينه‌اش را ببوسم.
گفتي: فايده ندارد. تمام بدنش سوخته، فقط يك مشت استخوان را آورده‌اند... .
گفتم: چرا به رو دراز كشيدي؟ بايد پشت دراز مي‌كشيد!
گفتي: مي‌ترسيد بچه‌ها خجالت بكشند... يك گردان از رويش رد شدند؛ اما او... خيلي سخت بود. ردّ گل سيم خاردار، تا چند ماه پيش هم روي سينه‌اش بود.
هق‌هق گريه‌ات اطرافيان را متأثر كرده بود. گفتي: حتي اورژانس هم نرفت. از ترس اين‌كه مبادا بفهمند، روي سيم‌هاي خاردار دراز كشيده.
يك لحظه به چشم‌هاي باراني‌ات زل زدم و گفتم: اما نفر دومي هم بود... .
تند نگاهت را از من دزديدي و دوباره خيره شدي به شاخه‌هاي تو در توي اقاقي و گفتي: چه درخت زيبايي! آدم مي‌تواند از اين درخت درس‌هاي فراواني بياموزد. ساكت و آرام! بوي خوش! از هيچ چيز و هيچ كس نمي‌نالد. اين همه آدم‌ها پايش نشسته‌اند و از سايه و بوي خوشش استفاده كرده‌اند. حتي يك بار نگفته كه من هم هستم. چه بسا از سايه‌نشين‌هايش آزار و اذيت ديده؛ اما يك بار گله و شكايتي نكرده.
هنوز مي‌خواستي حرف بزني كه سرفه اجازه نداد. چه سرفه‌هاي عميق و دردناكي! سرت را بردي پاي اقاقي و بالا آوردي. خواستم ببينم. اما تو سريع با خاك پنهانش كردي؛ اما من لخته‌هاي خون را ديدم. لب‌هايت هم خوني بود. با دستمال آن‌ها را پاك كردي و گفتي: هنوز جاي اميدواري هست.
من مضطرب شدم. دستت را گرفتم و گفتم: جواد حالت خوش نيست. بريم خانه... .
با خونسردي دستم را پس زدي و گفتي: خوشم! چه قدر هم خوشم!
آن روزها رنگ صورتت داشت يواش يواش زرد مي‌شد. گازهاي شيميايي عمليات مرصاد در تمام تار و پود بدنت جا خوش كرده بودند و تو مدام خون بالا مي‌آوردي. ديگر باور كرده بودم كه توي سينه‌ي تو چيزي به نام ريه باقي نمانده است.
گفتم: جواد، خيلي خوش‌انصافي! اگر آن روزها علي را مي‌شناختم، دستش را مي‌گرفتم و مي‌بردم پيش مردي كه راه خانه‌اش را گم كرده بود و جبهه را خانه‌ي اصلي خودش مي‌دانست. مي‌گفتم: حاجي، اين جوان هماني است كه آن همه آرزوي شناختنش را داشتي.
پيرمرد بيچاره! چه قدر التماس كرد! آن شب خيلي سعي كردم او را بشناسم. اما هوا تاريك بود. حاجي مي‌گفت: حتماً شناخته‌اي. نمي‌خواهي به من معرفي‌اش كني.
مي‌گفتم: حاجي به پير، به پيغمبر، شب و روز خودم هم در همين فكر و خيال مي‌سوزم.
آخه خوش ‌نصاف، چرا اين قدر با من بيگانه بودي! گفتي: اورژانس هم نرفت. آن وقت تو از من چه انتظاري داري؟
گفتم: حاجي، اين آروز به دلش ماند. روزي كه رفتيم هور جنازه‌اش را بياوريم، نبودي ببيني؛ كف بلم، رو به قبله دراز كشيده بود. در آرامش كامل؛ حتي محاسن سفيدش را شانه كرده و مرتب بود. تنها گوشه‌ي چفيه‌اش كه روي قلبش بود، ردّ گلوله را نشان مي‌داد. اگر ردّ گلوله روي قلبش نبود، هرگز باورم نمي‌شد كه حاجي هم بله... با اين همه، در چشمانش كه باز بود و به آسمان خيره مانده بودند، يك آرزو موج مي‌زد؛ آرزويي كه در قلب من هم هست.
از تشييع جنازه‌ي علي كه برگشتيم، يكراست به بيمارستان رفتيم. سرفه‌ات شديد شده بود و مرتب خون بالا مي‌آوري. پزشك بعد از معاينه گفت: چيز مهمي نيست. انشاالله به زودي خوب مي‌شوي.
خنديدي و سرت را با خوشحالي تكان دادي. اما من گريه كردم. چه گريه‌ي تلخي! گفتي: امير، سقوط كردي... مرد و گريه! واي واي!
ناخودآگاه نگاهم را از قطرات عجول سِرُم كه وارد رگ‌هاي دستت مي‌شدند، برداشتم و به صورتت دوختم: هر دو شيلنگ شفاف اكسيژن مقابل بيني‌ات، روي يك زمينه‌ي كاملاً زرد قرار داشتند. سرفه‌اي سخت كردي. بعد دستمال كاغذي سفيد را مقابل دهانت گرفتي. يك لكه‌ي درشت قرمزرنگ، رويش نقش بست. با مقداري خون لخته شده. گفتي: غروب خورشيد را ديده‌اي؟
از روي صندلي برخاستم و به سمت پنجره رفتم و نگاه كردم. رنگ آفتاب زرد شده بود و داشت آرام‌آرام غروب مي‌كرد.
چه روزهايي داشتيم! چه شب‌هايي! منظورم ساحل هور است. مي‌آمدي دنبالم و مي‌گفتي: برويم...!
مي‌گفتم: كجا؟
چادر را با دستت بالا نگه مي‌داشتي و مي‌گفتي: برويم در ساحل زندگيمان قدمي بزنيم!
به شوخي مي‌گفتم: زندگي تو يك خيلي طوفاني است. مي‌ترسم من هم غرق شوم.
مي‌گفتي: پس جليقه‌ي نجات بپوش!
هر دو مي‌خنديديم و راه مي‌افتاديم. دوش به دوش قدم مي‌زديم. شب بي‌اندازه ظلماني بود. هميشه مي‌گفتي: هيچ مي‌داني ما چه قدر زندگي كرده‌ايم؟
روزي زمين نشستيم. من نگاهت مي‌كردم. نسيم شبانه‌ي هور به صورتمان مي‌خورد. گوشه‌ي چفيه سفيدي كه به دور گردنت پيچيده بودي، در هوا جولان مي‌داد. در جوابت مي‌گفتم: نمي‌دانم... تو بگو!
به پشت روي زمين دراز مي‌كشيدي؛ دست‌هايت را قلاب مي‌كردي و مي‌گذاشتي زير سرت و خيره مي‌شدي. به ستاره‌هاي مخملي كه به سقف نيلي آسمان ساكت هور چسبيده بودند. مي‌گفتي: فقط مدتي را كه در جبهه بوده‌ايم... .
روزي كه اسمت را در فهرست قبول شده‌هاي كنكور ديدم؛ چه روزي بود! چه قدر ذوق زده شده بودم!
تا خانه‌تان دويدم تا اولين كسي باشم كه مژده‌ي قبولي را به تو مي‌‌دهد. تا در را باز كني، چه‌قدر اين پا و آن پا كردم! صداي تق‌تق عصاهايت كه به گوشم رسيد، قند توي دلم آب شد. تا در را باز كردي، فرياد زدم: جواد،‌ مژده! ‌قبول شدي!
خيلي خونسرد و آرام گفتي: بيا داخل.
گفتم: جواد، شنيدي چي گفتم؟ تو قبول شدي... .
داخل شدم. در را به آرامي بستي و گفتي: انگار سر آوردي... ! چرا اين همه قشقرق راه انداخته‌اي؟
بي‌خيالي تو، مرا كلافه كرده بود. مثل اين كه همه‌ي شور و هيجانم از بين رفت. داخل خانه رو به رويت به پشتي تركمني تكيه دادم و گفتم: چيزي شده...؟ چرا اين قدر بي‌خيالي! مثل خنده‌ي يك مرد در برابر شور و هيجان يك كودك.
گفتي: اين‌ها بازي‌هاي دنياست.، اميرجان. خيلي ذوق زده نشو.
درمانده گفتم: پس نمي‌روي...؟
گفتي: چرا اشتباه نكن. گفتم: نبايد گول بخوريم و به اين ارزش هاي اعتباري بسنده كنيم. تا زنده‌ايم بايد بياموزيم. اما دانشجوي دانشكده‌ي حقيقي بودن قيمت دارد.
غروب همان روز به اتفاق آقا رحيم، فرمانده‌ي گردان ابوالفضل به جبهه رفتي. در برابر اصرار و پافشاري مادر و خواهرت كه مي‌خواستند به دانشگاه بروي، گفتي: براي دانشگاه فرصت فراوان است. حالا بايد فرصت‌هايي را دريابيم كه معلوم نيست باز هم پيش بيايد.
بچه‌هايي كه از عمليات مرصاد برگشته بودند، تعريف مي‌كردند كه تو را در گردنه‌ي حسن‌آباد و چادرزبر با عصا، روي قله‌هاي كوه‌ها ديده‌اند.
چه با شور و هيجان هم از تو تعريف مي‌كردند. اما تو كه آمدي، ساكت بودي و هيچ چيز نگفتي. فقط اسباب و اثاثيه‌ات را جمع كردي و گفتي:‌ دارم مي‌روم دانشگاه.
پدرت نگران سوختگي‌هاي عميق روي بدنت و سرفه‌هايت بود. اما تو مي‌گفتي: چيز مهمي نيست.
و راه افتادي.
چهار قدم پايين‌تر از اقاقي، يك قبر كنده بودند. چه‌قدر نزديك به اقاقي مي‌گريستم.
حالا ديگر نبودي كه بگويي: سقوط كردي امير؛ مرد و گريه... !
هنوز هم دنبال نفر دوم بودم. هنوز دلم از دست تو پر بود كه چرا معرفي‌اش نكردي و رفتي؛ كه يك‌باره مشهدي خان‌علي غسال در آستانه‌ي غسال‌خانه ظاهر شد و گفت: امير! چند لحظه بيا اين‌جا...
ديگر طاقت ديدن دوباره‌ي صورت تو را نداشتم. گفتم: نمي‌توانم... اصرار كرد. قربان‌محمد و غلام زير بغلم را گرفتند و به داخل غسال‌خانه بردند. مشهدي خان‌علي، دستي بر سوراخ‌هاي روي سينه‌ات كشيد و گفت: امير تو از همه بيشتر به جواد نزديك بودي. مي‌داني اين سوراخ‌ها جاي چيست؟
« گل سيم خاردار؟! »
كف غسال‌خانه نقش زمين شدم.
وقتي چشم باز كردم، زير درخت اقاقي نشسته بودم و به شاخه‌هاي بلند سبز آن نگاه مي‌كردم. جمعيت دور و برم گريه مي‌كردند. چيزي در آسمان تركيد. نور سبز در ميان برگ‌هاي اقاقي گر گرفت. شاخه‌ها خم شدند و اشك ريختند. فرياد زدم: اقاقي گريه مي‌كند... !
زير اشك‌هاي اقاقي خيس شده بودم. باران مي‌باريد و قطرات آن از ميان برگ‌هاي اقاقي، روي سر و صورتم چكه مي‌كرد. انگشتانم را پاي درخت اقاقي، همان‌جا كه خون بالا آورده بودي، در گل فرو كردم. يك مشت گل برداشتم و ريختم روي سرم و ناليدم: جواد... !

منبع: كتاب ستاره هاي سربي   -  صفحه: 97