پاسخ به:داستان هاي دفاع مقدس
یک شنبه 19 دی 1389 9:52 PM
خون، تمام تنت را گرفته بود. لبهايت مثل كويري كه ساليان سال باران نخورده باشد، ترك خورده بود. پلكت سنگيني ميكرد. چشمهايت به گودي نشسته بود، كبودي زير چشمهايت و زردي گونهات را خطي كمرنگ از هم جدا ميكرد. مرده بودي با مرده مو نميزدي!
نميدانم بيشتر زخمت با تو چنين كرده بود يا تشنگي و گرسنگي. هرچه بود مثل آدمي بودي كه حسابي چلانده شده باشد، اول آب بدنش را گرفته باشند. بعد خونش را و سپس گوشتهايش را، و مانده باشد پوست و استخوان. پوست چسبيده به استخوان.
زانوهايت حق داشتند كه تا شوند و تو را به زمين بيندازند. مگر از دو تا زانو چقدر ميشود انتظار داشت. دو ساعت كه آدم چهارزانو مينشيند حسابي خسته ميشود، آن وقت دو تا زانو آن همه وقت آدم زخمي را گرسنه و تشنه بكشند و خسته نشوند؟ بچهها دارند پيشروي ميكنند و من هم با همهام. خمپاره چپ و راستمان را ميكند و ميكاود و گهگاه يكي دو نفرمان را هم به دام ميكشد.
خندقها و كانالها و ميدانهاي مين ما را از خود عبور ميدهند. دشمن تنها به فرار فكر ميكند؛ بيكفش و كلاه و حتي بيسلاح ميگريزد.
بيابان خدا پيش پاي ما پهن است و ما پيش ميرويم. هرچه كه پيشتر ميرويم بيشتر از هم جدا ميافتيم. از ما ميكشند ولي كم نميشويم، پهن ميشويم، گسترده ميشويم و جلو ميرويم. هرازگاهي از سوراخ سنگري، چند نفري كه خوابشان سنگينتر بوده و ديرتر بيدار شدهاند با عرقگير و پاي برهنه، دستها به سر و تسليم محض بيرون ميآيند. همان وقت اسلامشان گل ميكند و حسابي انقلابي و مخالف صدام ميشوند و با يكي از بچهها روانه پشت جبهه.
تانكهاي عراقي گردنهاي دراز و باريكشان را از لاك درآوردهاند و مبهوت و سرگردان به اطراف نگاه ميكنند. شايد از اين كه در اين شلوغي و واويلا عاطل و باطل ماندهاند خمارند و اگر بچههايي كه رانندگي تانك بلدند يا ميخواهند همان جا ياد بگيرند، بدادشان نرسند حسابي ذله ميشوند. تنها زحمت اين تانكها پس و پيش كردنشان است، يك عقب و جلو ميخواهد، دور مختصري و سپس شليك. به هرجا كه بخورد غنيمت است، از ژ_سه و كلاش كه بهتر عمل ميكند. مال خودشان هم هست و بايد صرف خودشان شود!
اين را بچهها وقت بالا رفتن از تانكهاي عراقي ميگويند.
من هم مثل همه تشنگي و گرسنگي را فراموش كردهام. ولي نماز را نه.
با پوتين به همان سمتي كه فكر ميكنم بايد قبله باشد ميايستم و نماز ظهر و عصر را سلام ميدهم. ميترسم از قضا شدن. ساعت ندارم ولي آفتاب آنقدر كمرنگ شده كه به يك ساعت بعدش اميد نميشود بست. بعد از نماز دوباره راه ميافتم و خودم را ميرسانم به بچهها.
همين طور كه دارم مثل بقيه تكبير ميگويم و جلو ميروم، حس ميكنم كتف سمت چپم ميسوزد. سوختني كه جگرم را هم كباب ميكند اما به روي خودم نميآورم. خشابم را عوض ميكنم و ادامه ميدهم به رفتن و شعار دادن و شليك كردن. كتف سمت چپم انگار كه سحر شده باشد، امانم را ميبرد. براي اين كه كسي را معطل خودم نكنم، آرام و بيسر و صدا كنار ميكشم و خود را به تخته سنگي تكيه ميدهم.
آرام آرام سر و كله غروب دارد پيدا ميشود. اگر بتوانم خودم را به بچهها برسانم، هم فكري براي زخمم ميكنند و هم از شب و بيابان و سرگرداني نجات مييابم. اين كه راه آمده را برگردم در خود نميبينم. كم راه نيامدهام كه برگشتنش ساده باشد.
راه ميافتم، تشنگي و گرسنگي و ضعف عذابم ميدهد، اما من راه ميروم و دستم را هم با خود يدك ميكشم. سوزش زخم هر لحظه بيشتر ميشود و خون هم راه خودش را تا سر انگشتان پيدا ميكند و بر زمين ميريزد. مسافت زيادي را با پاي بيرمقم طي ميكنم ولي راه به جايي نميبرم.
فكر ميكنم كه ته مانده رمقم را هم اگر فداي اين سرگرداني بكنم دوام نميآورم. يك موجود زنده هم از اين اطراف نميگذرد كه راه را از او سؤال كنم.
اين كشتههاي عراقي هم هنوز چيزي نگذشته چه بوي تعفني از خود بروز ميدهند. بدنم را بر روي تل خاكي پهن ميكنم و چشمهايم را به ستارهها ميدوزم. بعضي از ستارهها هنوز نيامده خاموش ميشوند ولي نه انگار ستاره نيستند منورهاي دشمنند.
ستاره كه خاموش شدني نيست. اين منورهاي دشمن است كه نيامده خاموش ميشود. قبله را از ستارهها پيدا ميكنم و به جان كندني خود را از روي خاك ميكنم و به نماز ميايستم. در تمام عمرم نمازي به اين طراوت نخواندهام.
فكري به خاطرم ميرسد: هيچ بعيد نيست كه بچهها همين اطراف باشند و تاريكي شب از چشمها پنهانشان كرده باشد.
اين را با شليك يكي دو گلوله راحت ميشود فهميد.
دستها حتي توان برداشتن تفنگ را هم در خود نميبينند. ولي مگر آنها بايد تصميم بگيرند.. آهان... ته قنداق تفنگ اگر بر روي زمين باشد بهتر است... آهان... اين يكي... در گوش شب، عجب صداي گلوله ميپيچد... و اين هم... واي همان يكي آخرين فشنگ بود... از آخرين خشاب.
چه حماقتي!...
و حالا اگر سگي، گرگي هم به آدم حمله كند... باشد؛ هرچه ميخواهد بشود توكل را كه از آدم نگرفتهاند.
تا صبح سوزش و درد زخم كشيك ميدهند كه خواب به محوطه چشمم وارد نشود. هواسرد نيست ولي نسيم براي زخم حكم سرماي سوزنده زمستان را دارد، حكم دشنه را دارد.
حرفهايم با خدا مثل گذشته نيست، اصلاً زبان، زبان ديگريست، روح روح تازهايست و خواستهها و نيازها چيزي جز آنچه كه تا به حال بوده است.
سپيده، ميل به نماز صبح را در وجودم تشديد ميكند.
با آرنج راستم ميخواهم تنم را از خاك بكنم. خون خشك شده، پشتم را به خاك چسبانده است ولي من نميخواهم خوني كه از من رفته است پشتم را به خاك بچسباند.
با آرنجم به خاك فشار ميآورم و خود را از زمين ميكنم. سوزش زخم كه ميرفت آرامتر شود، دوباره شدت ميگيرد. طبيعي است كه زخم، با اين كار، سر باز كرده باشد. مجبورم نماز را نشسته بخوانم.
كمي قبل از اينكه نمازم را شروع كنم صداي خشخشي ميشنوم و اهميت نميدهم. وقتي نمازم تمام ميشود صداي خشخش آنقدر بلند است كه نميتوانم اهميت ندهم.
سرم را برميگردانم، چيزي نميبينم ولي صدا را همچنان ميشنوم.
صدا بايد نزديك باشد. شايد پشت همين تلهخاكي كه بر روي آن افتادهام. كنجكاوي يا اضطراب و دلهره هرچه هست مرا به روي پا ميايستاند. چشمهايم سياهي ميرود و زمين به دور سرم ميچرخد و اگر تفنگ كار عصا را برايم نكند حتماً به زمين ميافتم. دست چپم مال خودم نيست.
خودم را به جلو ميكشم و به هر زحمتي هست تل خاك را دور ميزنم.
خوب هر كسي هم كه جاي من باشد حتماً ميترسد.
دستي از تل خاكي درآمده باشد تكان بخورد و دستمالي را تكان بدهد! هر كس باشد ميترسد، به خصوص كه آدم تنها باشد گرسنه و تشنه باشد، زخم خورده باشد و از همه مهمتر فشنگ هم نداشته باشد.
با برگشتن كه مسأله حل نميشود با ايستادن هم.
دل را يك دل بايد كرد و توكل هم همين جاها خودش را بايد نشان بدهدو شايد هم اوست كه پاها را به پيش ميبرد.
پيش ميروم تازه ميفهمم سنگر است اينجا كه دستي از آن بيرون آمده و دستمالي تكان ميدهد. در اين كه اين دست، دست دشمن است ترديد دارم نميدانم با او چه بايد كرد. از يك سنگر عراقي دستي به تسليم درآمده است و اگر خدعه باشد من نه فشنگي دارم كه دفع كنم و نه تواني كه بر پا بمانم و اگر هم تازه فريب نباشد كسي كه ناي ايستادن ندارد چگونه ميتواند اسير بگيرد و گيرم كه گرفتي از كدام راه بايد رفت؟...
چگونه؟... او در سنگر ايستاده است و من بيرون، او بيشك مسلح است و من بيفشنگ، او سالم است و من زخمي، با اين همه تفاوت چه كار بايد كرد.
ولي يك تفاوت ديگر هم هست. مگر آنكه همان يك تفاوت كاري بكند و آن اينكه من خدا دارم و او ندارد؛ من عاشقم و او نيست.
همين مرا كافيست.
به جلو بايد رفت.
به جلو ميروم و هرچند رمق در بدن ندارم. ولي آنچنان قدم بر ميدارم كه صداي پاهايم دلش را بلرزاند. او كه خالي بودن تفنگ را نميداند، آن را بلند ميكنم و قنداقش را بر روي شانه ميگذارم، ميان گودي شانهام جاي ميدهم و با چانهام آن را نگه ميدارم.
خوب حالا به او چه بايد گفت كه اين دستمال لعنتياش را آن قدر تكان ندهد و بيرون بيايد؟ حتماً از ديشب كه صداي گلوله را در دو قدمياش شنيده است تا حالا دارد همين طور تكان ميدهد. بايد به او بگويم كه دستش را روي سرش بگذارد و از سنگر بيرون بيايد. سر، نه بر روي چشمش، براي اينكه نبايد مرا اينطور زخمي ببيند. ولي من كه عربي بلد نيستم. لعنت به من كه تنبلي كردم و اين همه وقت دو كلمه عربي ياد نگرفتم.
دست روي چشم گذاشتن پيشكش ولي يك چيزي بالاخره بايد بگويم كه بفهمد من نميخواهم او را بكشم و تسليم شدنش را پذيرفته ام.
از ميان شعارهاي عربيمان هم هيچ كدام به درد اينجا نميخورد. لاشرقيه لاغربيه... نه اين نه، يك شعار ديگر بود كه اولش يا ايهاالمسلمون داشت... نه آن هم اينجا مصداق ندارد.
اين دستمال تكان دادن اين هم آدم را ذله ميكند اگر يك آيه از قرآن هم يادم بيايد كه اينجا مناسب باشد خوبست.
به او بگويم، قل هوالله احد اگر همين را بگويد يعني تسليم شده است ولي اين نه، بايد يك چيزي باشد كه به او بفهماند تسليم شدنش را پذيرفتهام... آهان... قولوا لا اله الا الله تفلحوا،... تا رستگار شويد.
همين را ميگويم، بايد طوري بگويم كه ضعف جسميم را از صدايم تشخيص ندهد.
با صداي استوار و خشن... قولوا لا اله الا الله تفلحوا.
اول صداي لا اله الا الله با لهجه عربي و بعد دستي كه دستمال در آن است بر روي دست ديگر قرار ميگيرد و هر دو بر روي سر و بعد گردن پيدا ميشود و بعد شانهها از سنگر بيرون ميزند... و بعد... ديالا جون بكن... الحمدالله به خير گذشت. بيچاره از ترس، حتي سرش را بلند نميكند من را نگاه كند و اين همان است كه من ميخواهم... يك صداي ديگر... لا اله الا الله... و بعد دست و سر و گردن و... عجب... پس دو نفر در اين سنگر بودهاند و من نميدانستم.
ممكن بود از پس يك نفر بشود بر آمد ولي دو نفر را... و يك صداي ديگر... اين سه تا... واي... خدا به خير كند... اين هم چهارمي... خدايا!... پنج تا شدن... ديگه بسته من با يك تفنگ خالي... راستي چطور است يكي از تفنگهايشان را بردارم... ولي از كجا معلوم كه تفنگهاي اينها هم خالي نباشد... نه... اگر به سمت تفنگهايشان بروم و خالي باشد، خالي بودن تفنگ خودم هم لو ميرود... همان خدايي كه با تفنگ خالي اينها را از سنگر درآورده است، با تفنگ خالي هم راهشان مياندازد. چه كنم با اين ضعف؟ من كه قدم از قدم نميتوانم بردارم. چطور پنج اسير را با خودم يدك بكشم...؟
و اصلاً از كدام سمت بايد رفت.
من اگر راه را بلد بودم كه اول خودم را از اين بيابان خلاص ميكردم.
ولي خوب من سرگردان شدهام، اينها كه راه را بلدند. سنگرشان اين جا بوده، بالاخره ميدانند كه جبهه ما كدام طرف است، فقط بايد كاري كرد كه نابلدي مرا نفهمند. همين قدر كه بهشان بگويم راه بيفتند بالاخره طرف جبهه خودشان كه نميروند. حتماً ميدانند كه از كدام طرف بايد راه بيفتند و چه ميفهمند كه من راه را بلد نيستم؟
همين قدر كه بهشان بگويم ياالله، قاعدتاً بايد راه بيفتند.
_ يالا... يالا.
كاش ميشد قدري آب ازشان بگيرم كه هم جگر تشنهام خنك شود و هم رمقي به پاهايم بيايد، بگيرم؟ قمقمههايي كه به كمرشان بسته است لابد خالي كه نيست... ولي اينها اسيرند، آب را كه ازشان بگيري فكر ميكنند... نميدانند كه من يك شبانه روز است آب نخوردهام و تشنگي جگرم را... همان بهتر كه ندانند... نبايد هم بدانند... تحمل ميكنم.
مولامان امام حسين، جانم فداي تشنگيش. در آن گرماي سوزان كربلا تشنگي ميكشيد و ميجنگيد... پس وقتي زخمي و تشنه جنگ ميشود كرد، راه رفتن كه هنر نيست... يا الله.
اين بيچارهها از ترس حتي پشت سرشان را هم نگاه نميكنند كه ببينند چند به چنديم.
از بالاي خاكريز چشممان افتاد به پنج نفر كه دستشان روي سرشان بود و به رديف ميآمدند. از طرفي ظاهرشان به اسرا ميخورد و از طرفي ده، پانزده ساعت از خاتمه مرحله اول حمله گذشته بود؛ حالا چه وقت اسير بود و از همه مهمتر كو كسي كه اينها را به اسارت گرفته. شده بود بارها كه عراقيها به اين سمت ميآمدند و خودشان را تسليم ميكردند، ولي نه به اين شكل دستمال سفيدي، سبزي، چيزي دستشان ميگرفتند و به اين سمت ميدويدند ولي نه اين طوري كه با تأني و وقار؛ دستها بر سر و سرها به پايين راه بيايند.
علي را شايد بشناسي، او هم مثل من مال جنوب است، اگر نشناسياش هم ميآيد اينجا او را ميبيني. گفتهام كه بستري هستي و خودش گفته كه ميخواهد حتماً تورا ببيند، براي ديدنت ميآيد. من و او تفنگهايمان را برداشتيم و دويديم طرف اين پنج نفر.
اگر همان وقت كسي از ما ميپرسيد بزرگترين آرزويتان چيست؟ ميگفتيم: اينكه بفهميم اينها كي هستند و چه كارهاند، چرا اينقدر رام و سر به زيرند، از كجا آمدهاند؟...
جلو هم رفتيم، سرشان را بلند نكردند ما را نگاه كنند.
علي از اولي پرسيد: «با كي آمديد؟» و هر پنج نفر انگار كه با عجيبترين سؤال مواجه شده باشند، مبهوت اما آرام و با احتياط سرشان را به عقب برگرداندند و وقتي جز خودشان كس ديگري را نديدند متحيرتر و مضطربتر شدند.
علي دوباره ازشان پرسيد: «گفتم با كي آمديد؟» اولي وحشتزده و با لكنت جواب داد: «با يكي از نظاميهاي شما.»
علي پرسيد: «تا كجا با شما بود؟»
آخري جواب داد: «بود... ما فكر ميكرديم هنوز هم هست. تا حدود ده دقيقه پيش هم كه من زير چشمي پشتم را نگاه كردم ديدمش؛ بود.»
علي كه حيرتش مثل من بيشتر شده بود پرسيد: «چطوري اسير شديد؟»
اولي انگار كه جان گرفته باشد گفت: «شما كه رسيديد پشت سنگرها من مي خواستم اسير بشوم ولي اينها نميخواستند. قرار بود من اسير بشوم ولي اينها خودشان را نشان ندهند. اينها ميخواستند اگر كسي به سراغشان آمد به طرفش شليك كنند. به من گفتند تو اگر ميخواهي برو ولي از ما چيزي نگو.»
وقتي نظامي شما گفت: بگوييد لا اله الا الله تا رستگار شويد فهميديم كه متوجه شده ما تعدادمان از دو نفر بيشتر است. گفت: بگوييد...
اين بود كه اينها هم خودشان را تسليم كردند ولي وقتي فهميدند كه نظامي شما يك نفر است و او هم زخمي است تمام راه را زير لب به من غر زدند كه چرا باعث شدهام تسليم شوند.
علي با تعجب پرسيد: زخمي بوده؟
آخري گفت: آره كتفش.
علي بلافاصله سؤال كرد: از كدام راه آمديد؟
و همهشان با دست، مسيري را كه آمده بودند نشان دادند.
علي رويش را به من كرد و بغضآلود گفت: به خدا كه هر كسي هست اعجوبه است.
و وقتي ديد من دارم گريه ميكنم، او هم بغضش تركيد و زد زير گريه.
اسرا، مات و مبهوت به ما نگاه ميكردند.
علي گفت: «بايد همين نزديكها باشه، تو اينها رو ببر من ميرم ميآرمش.»
گفتم: «نه، بگذار من برم. برم به پابوس استقامتش، برم به زيارتش.»
علي گفت: «پس با بچهها برين، برانكارد ببرين.»
گفتم: «نه، ميخوام بگذارم رو دوشم بيارمش، ميخوام بگذارمش رو سرم، رو چشام...»
وقتي ديدم قلبت هنوز ميزند به خدا جان تازه گرفتم، هيچ چيز در عمرم مرا آنقدر خوشحال نكرده بود كه زنده بودن تو؛ تويي كه نميشناختمت.
نويسنده: سيدمهدي شجاعي
منبع: مجله طراوت - صفحه: 9