يك روز در اردوگاه شماره يك، من و چند تن از دوستان براي نظافت به قسمت عراقي‌ها رفتيم و شروع به نظافت كرديم و حدود چهار نگهبان عراقي داشتيم كه از ما مراقبت مي‌كردند. مسئول آسايشگاه ما صفر قرباني بود كه گفته بود ما شيلنگ نداريم، اگر شد چند متر شيلنگ بياور. من همين‌طور كه داشتم نظافت مي‌كردم، به فكر افتادم چطور مي‌شود شيلنگ را برد و يكدفعه به ذهنم خطور كرد كه جز پيچيدن آن به دور كمر راه ديگري نيست. با يكي از بچه‌ها صحبت كردم تا او نگهباني دهد و من شيلنگ را به دور كمرم بپيچم و همين كار را هم كردم. البته جز ما چند نفر كس ديگري در آن قسمت نبود. عراقي‌ها متوجه گم شدن شيلنگ شدند و به جستجوي آن پرداختند و من خود را به در آسايشگاه رساندم، ديدم در قفل است و الان عراقي‌ها مي‌آيند و مرا دستگير مي‌كنند. پس، سر شيلنگ را به داخل دادم و شروع به چرخيدن كردم. در همين وقت سرباز عراقي داد زد «هذا سارق، هذا سارق» كه يكي از نگهبانان خودش را به من رسانيد، ولي سه متر بيشتر باقي نمانده بود و بقيه به داخل آسايشگاه رفته بود. داد زدم آن را ببريد. يك طرف شيلنگ را عراقي گرفته بود و طرف ديگر آن را بچه‌هاي ايراني از داخل آسايشگاه، و من هم تماشاگر اين صحنه بودم. ناگهان شيلنگ بريده شد و نگهبان عراقي با پشت به زمين خود و سه متر شيلنگ را گرفت و شروع به زدن من كرد و بعد مرا برد پيش فرمانده. او گفت اين سه متر شيلنگ است، بقيه‌اش كجاست؟ و من گفتم بيشتر از اين نبود. خلاصه هر چه مرا اذيّت كردند، چيزي دستگيرشان نشد و بچه‌ها شيلنگ را پنهان كردند و تا چند ماه از آن استفاده مي‌كردند.

منبع: كتاب طنزدراسارت   -  صفحه: 70