با اتوبوس به طرف مقصد نامعلومي در حركت بوديم. حدود بيست نفري مي‌شديم و چند سرباز هم مأمور حفاظت از ما بودند. بالاخره جلوي ساختماني به شكل قلعه ايستاديم و بعد عراقي‌ها با كابل و باتوم از بچه‌ها خواستند تا بلند شوند و پايين بروند. طريقه‌ي حركت هم بدين شكل بود كه براي بلند شدن از روي صندلي يك كابل، براي پياده شدن يك كابل و موقع پياده شدن يك كابل خورديم و براي بقيه مسير هم كه الي ماشاء الله هر چقدر كه امكان داشت و مي‌توانستند، نصيب و بهره داشتيم. در اين حال و وضعيت، با دلهره و اضطرابي كه مسلماً اين گونه شرايط به همراه دارد، يكي از بچه‌ها از ابتداي همسفري تا اينجا مدام مزاح و شوخي مي‌كرد و حتي موقعي كه كابل هم مي‌خورد، مي‌خنديد و در اثناي كتك خوردن به عراقي‌ها فحش و دشنام مي‌داد كه همين امر موجبات خنده و شادي اندكي را براي بچه‌ها فراهم مي‌آورد. از طرف ديگر سربازان عراقي كه با ما همراه بودند، وقتي خنده‌هاي دائمي او را مي‌ديدند و فحش‌ها و دشنام‌هاي او را مي‌شنيدند، مي‌پنداشتند كه او از خودشان است و او را نسبت به سايرين كمتر اذيّت و آزار مي‌كردند. يادم مي‌آيد در تونل وحشت كه بوديم، وي وقتي از بغل تونل بنا به دستور سربازان عراقي مسافتي را بدون ضرب و شتم مي‌پيمود، به ما مي‌گفت: مگر به شما نگفتم بخنديد كه خنده بر هر درد بي‌درمان دواست؟ بخنديد اما دق و دليتان را با فحش و دري‌وري به اينها بگوييد كه حاليشان نمي‌شود. خلاصه ما كه رفتيم تا شما باشيد وقتي راهنماييتان مي‌كنند، گوش دهيد. و خدا مي‌داند يكي از مهم‌ترين عواملي كه باعث حفظ روحيه و تعميق علاقه‌ها در اسارت مي‌شد، همين سخنان و مزاح‌ها بود.

منبع: كتاب طنزدراسارت   -  صفحه: 46