طنز در اسارت
جمعه 17 دی 1389 11:31 AM
شوخ طبعياش باز گل كرده بود. همهي بچهها دنبالش ميدويدند و اصرار كه به ما هم آجيل بده؛ اما او سريع دست تو دهانش ميكرد و ميگفت: نميدم كه نميدم.
آخر يكي از بچهها پتويي آورد و روي سرش انداخت و بچهها شروع كردند به زدن. حالا نزدن كي بزن آجيل ميخوري؟ بگير، تنها ميخوري؟ بگير.
و بالاخره در اين گير و دار يكي از بچهها در آرزوي رسيدن به آجيل دست توي جيبش كرد اما آجيل مخصوص چيزي جز نان خشك ريز شده نبود.
همگي سر كار بوديم.
تشکرات از این پست
g_golshani_rasekhoon
ararar
hojat20