دنیای وارونه
یک شنبه 14 آذر 1395 12:05 PMدنیای وارونه
در عبور از کوچه های گرم پاییز
از غصه لبریز
همراه با کرم های فانوس به دست
که یکی هست
باید باشد ...
تا ببیند من و تنهایی
چه سکوتی دارند
جیرجیرک ها ...
و چه فریاد بلندی دارند
مورچه ها ...
آن طرف بر لب خشکی
ماهی ها ...
بگرفتند آفتاب
چه عجب دنیایی است
عده ای شاد
عده ای همره باد
آن یکی هم جان داد
نه که از دار فنا کوچ کند
دل سپردست به کسی
هم نفسی ...
تو بزن ای دل بیمار
به دریای جنون
نهراس از غم اکنون و کنون
که به هر گام بلندت
ببرندت
دو ملک به انتهای
آسمان ها ، نهان ها ...
علیرضا قاسمی ( آ.شیخ )