مسکینی دیدم با کفش پاره

شکر میکرد خدا را...

گفتم که کفش پاره شکر خدا ندارد،

گفتا یکی شکر میکرد

دیدم که پا ندارد 

 

چقدر خوبه که میبینم 

چقدر خوبه میشنوم

چقدر خوبه حرف میزنم.

چقدر خوبه انگشتانم قادر به حرکتند

چقدر خوبه که منم آجی های راسخونی خوبی دارم.