سرمست ز كاشانه به گلزار برآمد
غلغل زگل و لاله به يك‌باره برآمد
مرغان چمن نعره‌زنان ديدم و گويان
زين غنچه كه از طرف چمنزار برآمد
آب از گل رخساره‌ي او عكس پذيرفت
و آتش به سر غنچه‌ي گلنار برآمد
سجاده‌نشيني كه مريد غم او شد
آوازه‌اش از خانه‌ي خمار برآمد
زاهد چو كرامات بت عارض او ديد
از چلّه ميان بسته به زنار، برآمد
بر خاك چو من بيدل و ديوانه نشاندش
اندر نظر هر كه پريوار برآمد
من مفلس از آن روز شدم كز حرم غيب
ديباي جمال تو به بازار برآمد
كام دلم آن بود كه جان بر تو فشانم
آن كام ميسر شد و اين كار برآمد
« سعدي » چمن آن روز به تاراج خزان داد
كز باغ دلش بوي گل يار برآمد

منبع: مجله شاهد