در حوضمان تا ديدمت بسيار خنديدم
ماهي شدم، يا من تو را اين‌گونه مي‌ديدم ؟
عاشق شدن گاهي خلاف آبروداري است
اين درس را هم مثل چشمت، دير فهميدم
گنجشك‌ها در گوش هم پچ‌پچ كه مي‌كردند
با ياد تو گندم ميان كوچه پاشيدم
سردار آتش بود و من در آن به تنهايي
مي‌سوختم، مي‌ساختم، اما نباريدم
زيرا اصولاً اشك من مال تو بود و من
آهسته وقت رفتن از چشم تو دزديدم
ديروز ناگاه از دلم پرسيده‌ام آيا
از تو خبر دارد ؟ و تا خنديد، ترسيد
گفتم كه نه حتماً دوباره خواب مي‌بينم
با پشت دستم چشم‌هايم را كه ماليدم
ديدم كه نه برگشتي و من هم به آرامي
تا صبح روي چوب تابوت تو خوابيدم

منبع: ماهنامه سبزسرخ