|
به: مدافعان دلير «خونين شهر» و به همه شهرهاي خونين وطنم
بنويس! بنويس! بنويس! اسطورهي پايداري
تاريخ، اي فصل روشن! زرين روزگاران تاري
بنويس، ايثار جان بود، غوغاي پير و جوان بود
فرزند و زن، خانمان بود از بيش و كم، هرچه داري
بنويس! پرتاب سنگي، حتي ز طفلي به بازي
بنويس! زخم كلنگي، حتي ز پيري به ياري
بنويس : قنداق نوزاد، بر ريسمان تاب ميخورد
با روز، با هفته، با ماه بر بام بيانتظاري
بنويس كز تن جدا بود، آن ترد، آن شاخه عاج
با دستبندش طلايي، با ناخنانش نگاري
بنويس كانجا عروسك، چون صاحبش غرق خون بود
اين چشمهايش پر از خاك، آن شيشههايش غباري
بنويس كانجا كبوتر، پرواز را خويش نميداشت
از بس كه در اوج ميتاخت، روئينه باز شكاري
بنويس كان گربه در چشم، اندوه و وحشت به هم داشت
بيزار از جفتجويي، بيبهره از پخته خواري
نستوه، نستوه، مردا! اين شيردل، اين تكاور
بشكوه، بشكوه، مرگا! اين از وطن پاسداري
بنويس از آنان كه گفتند:«يا مرگ، يا سرافرازي
مردانه تا مرگ رفتند، بنويس! بنويس! آري ...
|