|
اي پرستوي رها! برگشتهاي
اي غريبه! آشنا برگشتهاي
باز بستي سوي دشت عاشقي
باز هم در شهر ما برگشتهاي
وه! چه شوري داشتي روز سفر
از چه اينك بي صدا برگشتهاي
سال ها در انتظارت بودهايم
اي عزيز باوفا برگشتهاي
آمدي تا بغضهامان بشكفد
مثل باغ لالهها برگشتهاي!
خوش رسيدي، مهلتي تا بوسمت
تو كه از دشت بلا برگشتهاي
باز هم برخيز و تكبيري بگو
اي كه از باغ خدا برگشتهاي
اشك، غربت، گريه، غم، اندوه و من
در ميان خانه تا برگشتهاي
پرچم لبيك در دست تو بود
از چه با دست جدا برگشتهاي
استخوانت بوي اكبر ميدهد
تو مگر از كربلا برگشتهاي
|