|
ابر تا بارانتان رانده است، اي بسيجيهاي كوچك سال!
مرگ در آغازتان مانده است، اي بسيجيهاي كوچكسال!
در نگاه برفيام انگار، بذر نخل و آتش و خون را
بار ديگر باد افشانده است، اي بسيجيهاي كوچكسال!
داغمرگ گفتگوهاتان، ردپايي آرزوهاتان
بر غرور آسمان مانده است، اي بسيجيهاي كوچكسال!
خسته و غمگين و زهرآلود، شاعري با يادتان هر شب در سكوتم بغض تركاندهست، اي بسيجيهاي كوچكسال!
....تندري باران يكريزي.....پنجره..... مردي كه پيشاني
بر لبان شيشه چسبانده است....:«اي بسيجيهاي كوچك سال»
گرچه پايان شما را شهر، در طلوع رخوتش خواندهست
مرگ در آغازتان ماندهست، اي بسيجيهاي كوچكسال!
|