باز هم بيگانه از پيچ خيابان آمدي
ساكت و خاموش اما پر زپنهان آمدي
پنجره اين‌بار از نيرنگ تو با من نگفت
چشم‌هايت خيس شايد زير باران آمدي
دست‌هايت برگ تصوير گل مريم نداشت
دست در دست خدا، با شوق ياران آمدي
كفش‌هايت سايه عشق مرا له مي‌نمود
حال با آن كفش‌ها با سر به سامان آمدي
حرف‌هايت ياس مرگ ياسمن را مي‌نواخت
ياسمن در دست امشب روي ايوان آمدي
خنده‌هايت قلب هر آئينه‌اي را مي‌شكست
خنده بر لب، بي‌ريا، با يك سبد نان آمدي

منبع: ماهنامه سبزسرخ