زندگينامه

 

بيابان ميزبان خون و خنجر بود
و صحرا بستر مردان بي‌سر بود
نگاه آسمان آنقدر زخمي شد
كه چشمان افق در خون شناور بود
ميان آتش و صحرا و خاكستر
خدا مجذوب آن مرد دلاور بود
زمين در جستجوي گام‌هاي اوست
ولي گامش از اين دنيا فراتر بود
تمام ذره‌هاي خاك مي‌ديدند
كه آتش در نگاهش سايه‌گستر بود
گلوي زخمي‌اش را انتهايي نيست
و فريادش از آتش شعله‌ور تر بود
تمام دشت شب را نور مي‌بخشيد
همان چشمي كه از خورشيد برتر بود

منبع: كتاب حماسه هاي هميشه جلد1