دکتر احمد حلت:

نزدیک یکی از غرفه‌ها ،دخترم ایستاد و از من خواست اجازه دهم روی دستش طرح یک گل زیبا با حنا کار شود . از آنجا که این کار وقت بقیه را می‌گرفت ، درخواست او با مخالفت جمع روبرو شد . اما من با حوصله قبول کردم و کنارش ایستادم تا طراح با ظرافت و صبوری طرحی زیبا را روی پشت دست دخترم نقش بندد . در این هنگام یکی از آقایانی که در سخنرانی‌ام حضور داشت و همراه بچه‌هایش برای خرید آمده بود ، کنارم ایستاد و با لبخند گفت:"عجب حوصله‌ای دارید!در این شلوغی به مراد دل بچه عمل می‌کنید؟"
لبخندی زدم و گفتم :"وقت ما پدرومادرها در واقع متعلق به بچه‌هاست . اگر گهگداری فرصت فراغت پیدا می‌کنیم،البته اگر آن‌ها اجازه دهند، حق داریم به کارهای دلخواه خود برسیم . اگر جز این عمل کنیم در حق بچه‌ها کم گذاشته‌ایم ."
آن آقا در فکر فرو رفت و انگار چیزی به ذهنش رسیده بود به سمت خانواده‌اش دوید و در جمعیت گم شد .
📚الماس‌های حلت(از خاطرات احمد حلت)