شعور
شنبه 8 آبان 1395 8:52 AMشعور
پنج شیش سالم بود یه دختر همسایه داشتیم هم سن هم بودیم همیشه با هم بازی می کردیم تو کوچه.
یه روز داییش با موتور اومد خونشون ما تو کوچه بودیم وقتی می خواست بره گفت بیاین بریم یه دور بزنیم با موتور خلاصه رفتیم و یه کم چرخید و دم یه سوپری وایساد دوتا شیر کاکائو شیشه ای پاک خرید یکیشو خودش خورد یکیشو داد به این رفیق ما ، منم در کمال ناباوری همینطوری نگاه کردم!
بچه بودم دلم سوخت اما الان دلم میخواد زمان تو یه بعد دیگه ای برمیگشت عقب, الان هر چی پول دارم میریختم جلو یارو میگفتم بی شعور! واسه این بچه م بخر!!