پاسخ به:داستان مدير مدرسه
سه شنبه 14 دی 1389 9:37 PMو پس فردا صبح يارو آمد .بايد مدير مدرسه بود تا دانست که اولیای اطفال چه راحت
تن به کوچک ترين خرده فرمايش های مدرسه می دهند . حتم دارم که اگر
از اجرای ثبت هم دنبال شان بفرستی به اين زودی ها آفتابی نشوند .چهل و پنج
ساله
مردی بود با يخه ی بسته بی کراوات و پالتو يی که بیش تر به قبا می ماند . و
خجالتی می نمود . هنوزننشسته ، پرسیدم :
»؟ شما دو تا زن داريد آقا «-
درباره ی پسرش برای خودم پیش گويی هايی کرده بودم و گفتم اين طوری به او
رودست
می زنم .پیدا بو دکه از سوالم زياد يکه نخورده است .گفتم برايش چای آوردند و
سیگاری تعارفش کردم که ناشیانه دود کرد از ترس اين که مبادا جلويم در بیايد که -
به شما چه مربوط است و از اين اعتراض ها -امانش ندادم و سوالم را اين جور دنبال
کردم :
». البته می بخشید . چون لبد به همین علت بچه شما دو سال در يک کلس مانده «-
شروع کرده بودم برايش يک میتینگ بدهم که پريد وسط حرفم :
- به سر شما قسم ، روزی چهار زار پول تو جیبی داره آقا . پدر سوخته ی نمک
»...! به حروم
حالیش کردم که علت پول تو جیبی نیست و خواستم که عصبانی نشود و قول گرفتم
که
اصل به روی پسرش هم نیاورد و ان وقت میتینگم را برايش دادم که لبد پسر درخانه
مهر و محبتی نمی بیند و غیب گويی های ديگر ... تاعاقبت يارو خجالتش ريخت
و سر درد و دلش باز شد که عفريته زن اولش همچه بوده و همچون بوده و پسرش
هم به خودش برده و کی طلقش داده و از زن دومش چند تا بچه دارد و اين نره خر
حال
بايد برای خودش نان آور شده باشد و زنش حق دارد که با دو تا بچه ی خرده پا به او
نرسد .... من هم کلی برايش صحبت کردم .چايی دومش را هم سر کشید و
نکند علمای تعلیم و تربیت « قول هايش را که داد و رفت ، من به اين فکر افتادم که
»! هم ، همین جورها تخم دوزرده می کنند
۱۲
يک روز صبح که رسیدم ، ناظم هنوز نیامده بود . از اين اتفاق ها کم می افتاد .
ده دقیقه ای از زنگ می گذشت و معلم ها در دفتر سرگرم اختلط بودند .خودم هم
وقتی معلم بودم به اين مرض دچار بودم . اما وقتی مدير شدم تازه فهمیدم که معلم
ها
چه لذتی می برند . حق هم داشتند . آدم وقتی مجبور باشد شکلکی را به صورت
بگذارد که نه ديگران ا زآن می خندند و نه خود آدم لذتی می برد ، پیداست که رفع
تکلیف
می کند . زنگ را گفتم زدند و بچه ها سر کلس رفتند .دو تا از کلس ها بی
معلم بود . يکی از ششمی ها را فرستاد م سر کلس سوم که برای شان ديکته
بگويد و خودم رفتم سرکلس چهار .مدير هم که باشی ، باز بايد تمرين کنی که
مبادا فوت و فن معلمی از يادت برود .در حال صحبت با بچه ها بودم که فراش خبر آورد
که
خانمی توی دفتر منتظرم است. خیال کردم لبد همان زنکه ی بیکاره ای است که
هفته ای
يک بار به هوای سرکشی ، به وضع درس و مشق بچه اش سری می زند .زن سفید
رويی بود با چشم های درشت محزون و موی بور. بیست و پنج ساله هم نمی نمود
. اما
بچه اش کلس سوم بود .روزاول که ديدمش لباس نارنجی به تن داشت و تن
بزک کرده بود . از زيارت من خیلی خوشحال شد و از مراتب فضل و ادبم خبر داشت .
خیلی ساده آمده بود تا با دو تا مرد حرفی زده باشد .آن طور که ناظم خبر می داد ،
يک سالی طلق گرفته بود و روی هم رفته آمد و رفتنش به مدرسه باعث دردسر بود
. وسط بیابان و مدرسه ای پر ازمعلم های عزب و بی دست و پا و يک زن زيبا
....ناچار جور در نمی آمد . اين بود که دفعات بعد دست به سرش می کردم ،
اما از رو نمی رفت . سراغ ناظم و اتاق دفتر را می گرفت و صبر می کرد تا زنگ
را بزنند و معلم ها جمع بشوند و لبد حرف و سخنی و خنده ای و بعد از معلم کلس
سوم سراغ کار و بار و بچه اش را می گرفت و زنگ بعد را که می زدند ، خداحافظی
می کرد
و می رفت . آزاری نداشت .با چشم هايش نفس معلم ها را می بريد . و حال
باز هم همان زن بود و آمده بود و من تا از پلکان پايین بروم در ذهنم جملت زننده ای
رديف می کردم ، تا پايش را از مدرسه ببرد که در را باز کرد م و سلم ...
عجب ! او نبود .دخترک يکی دو ساله ای بود با دهان گشاد و موهای زبرش را به
زحمت عقب سرش گلوله کرده بود و بفهمی نفهمی دستی توی صورتش برده بود .
روی هم رفته زشت نبود . اما داد می زد که معلم است . گفتم که مدير مدرسه ام
و حکمش را داد دستم که دانشسرا ديده بود و تازه استخدام شده بود .برای مان
معلم
مگر ريیس فرهنگ نمی داند که اين جا بیش از « فرستاده بودند . خواستم بگويم
ولی ديدم لزومی ندارد و فکر کردم اين هم خودش تنوعی است . » حد مرد است
به هر صورت زنی بود و می توانست محیط خشن مدرسه را که به طرز ناشیانه ای
پسرانه بود ، لطافتی بدهد و خوش آمد گفتم و چای آوردند که نخورد و بردمش کلس
های
سوم و چهارم را نشانش دادم که هر کدام را مايل است ، قبول کند و صحبت از
هجده ساعت درس که در انتظار او بود و برگشتیم به دفتر .پرسید غیر از او هم ،
معلم زن داريم . گفتم :
». متاسفانه را ه مدرسه ی ما را برای پاشنه ی کفش خانم ها نساخته اند « -
که خنديد و احساس کردم زورکی می خندد .بعد کمی اين دست و آن دست کرد
و عاقبت :
». آخه من شنیده بودم شما با معلماتون خیلی خوب تا می کنید « -
صدای جذابی داشت. فکر کردم حیف که اين صدا را پا ی تخته سیاه خراب
خواهد کرد . و گفتم :
اما نه اينقدر که مدرسه تعطیل بشود خانم ! و لبد به عرض تون رسیده که «-
همکار های شما ، خودشون نشسته اند و تصمیم گرفته اند که هجده ساعت درس
بدهند
». .بنده هیچ کاره ام
». اختیار داريد « -
چه می خواست بگويد . اما پیدا بود که » اختیار داريد « و نفهمیدم با اين
بحث سر ساعات درس نیست . آنا تصمیم گرفتم ، امتحانی بکنم :
». اين را هم اطلع داشته باشید که فقط دو تا از معلم های ما متاهل اند «-
که قرمز شد و برای اين که کاری ديگری نکرده باشد ، برخاست و حکمش را از
روی میز برداشت . پا به پا می شد که ديدم بايد به دادش برسم .ساعت را از او
پرسیدم . وقت زنگ بود . فراش را صدا کردم که زنگ را بزند و بعد به او گفتم ،
بهتر است مشورت ديگری هم با ريیس فرهنگ بکند و ما به هرصورت خوشحال
خواهیم
شد که افتخار همکاری با خانمی مثل ايشان را داشته باشیم و خداحافظ شما .از در
دفتر
که بیرون رفت ، صدای زنگ برخاست و معلم ها انگار موشان را آتش زد ه اند ، به
عجله رسیدند و هر کدام از پشت سر ، آن قدر او را پايید ند تا از در بزرگ آهنی
مدرسه بیرون رفت .