و پس فردا صبح يارو آمد .بايد مدير مدرسه بود تا دانست که اولیای اطفال چه راحت

تن به کوچک ترين خرده فرمايش های مدرسه می دهند . حتم دارم که اگر

از اجرای ثبت هم دنبال شان بفرستی به اين زودی ها آفتابی نشوند .چهل و پنج

ساله

مردی بود با يخه ی بسته بی کراوات و پالتو يی که بیش تر به قبا می ماند . و

خجالتی می نمود . هنوزننشسته ، پرسیدم :

»؟ شما دو تا زن داريد آقا «-

درباره ی پسرش برای خودم پیش گويی هايی کرده بودم و گفتم اين طوری به او

رودست

می زنم .پیدا بو دکه از سوالم زياد يکه نخورده است .گفتم برايش چای آوردند و

سیگاری تعارفش کردم که ناشیانه دود کرد از ترس اين که مبادا جلويم در بیايد که -

به شما چه مربوط است و از اين اعتراض ها -امانش ندادم و سوالم را اين جور دنبال

کردم :

». البته می بخشید . چون لبد به همین علت بچه شما دو سال در يک کلس مانده «-

شروع کرده بودم برايش يک میتینگ بدهم که پريد وسط حرفم :

- به سر شما قسم ، روزی چهار زار پول تو جیبی داره آقا . پدر سوخته ی نمک

»...! به حروم

حالیش کردم که علت پول تو جیبی نیست و خواستم که عصبانی نشود و قول گرفتم

که

اصل به روی پسرش هم نیاورد و ان وقت میتینگم را برايش دادم که لبد پسر درخانه

مهر و محبتی نمی بیند و غیب گويی های ديگر ... تاعاقبت يارو خجالتش ريخت

و سر درد و دلش باز شد که عفريته زن اولش همچه بوده و همچون بوده و پسرش

هم به خودش برده و کی طلقش داده و از زن دومش چند تا بچه دارد و اين نره خر

حال

بايد برای خودش نان آور شده باشد و زنش حق دارد که با دو تا بچه ی خرده پا به او

نرسد .... من هم کلی برايش صحبت کردم .چايی دومش را هم سر کشید و

نکند علمای تعلیم و تربیت « قول هايش را که داد و رفت ، من به اين فکر افتادم که

»! هم ، همین جورها تخم دوزرده می کنند

۱۲

يک روز صبح که رسیدم ، ناظم هنوز نیامده بود . از اين اتفاق ها کم می افتاد .

ده دقیقه ای از زنگ می گذشت و معلم ها در دفتر سرگرم اختلط بودند .خودم هم

وقتی معلم بودم به اين مرض دچار بودم . اما وقتی مدير شدم تازه فهمیدم که معلم

ها

چه لذتی می برند . حق هم داشتند . آدم وقتی مجبور باشد شکلکی را به صورت

بگذارد که نه ديگران ا زآن می خندند و نه خود آدم لذتی می برد ، پیداست که رفع

تکلیف

می کند . زنگ را گفتم زدند و بچه ها سر کلس رفتند .دو تا از کلس ها بی

معلم بود . يکی از ششمی ها را فرستاد م سر کلس سوم که برای شان ديکته

بگويد و خودم رفتم سرکلس چهار .مدير هم که باشی ، باز بايد تمرين کنی که

مبادا فوت و فن معلمی از يادت برود .در حال صحبت با بچه ها بودم که فراش خبر آورد

که

خانمی توی دفتر منتظرم است. خیال کردم لبد همان زنکه ی بیکاره ای است که

هفته ای

يک بار به هوای سرکشی ، به وضع درس و مشق بچه اش سری می زند .زن سفید

رويی بود با چشم های درشت محزون و موی بور. بیست و پنج ساله هم نمی نمود

. اما

بچه اش کلس سوم بود .روزاول که ديدمش لباس نارنجی به تن داشت و تن

بزک کرده بود . از زيارت من خیلی خوشحال شد و از مراتب فضل و ادبم خبر داشت .

خیلی ساده آمده بود تا با دو تا مرد حرفی زده باشد .آن طور که ناظم خبر می داد ،

يک سالی طلق گرفته بود و روی هم رفته آمد و رفتنش به مدرسه باعث دردسر بود

. وسط بیابان و مدرسه ای پر ازمعلم های عزب و بی دست و پا و يک زن زيبا

....ناچار جور در نمی آمد . اين بود که دفعات بعد دست به سرش می کردم ،

اما از رو نمی رفت . سراغ ناظم و اتاق دفتر را می گرفت و صبر می کرد تا زنگ

را بزنند و معلم ها جمع بشوند و لبد حرف و سخنی و خنده ای و بعد از معلم کلس

سوم سراغ کار و بار و بچه اش را می گرفت و زنگ بعد را که می زدند ، خداحافظی

می کرد

و می رفت . آزاری نداشت .با چشم هايش نفس معلم ها را می بريد . و حال

باز هم همان زن بود و آمده بود و من تا از پلکان پايین بروم در ذهنم جملت زننده ای

رديف می کردم ، تا پايش را از مدرسه ببرد که در را باز کرد م و سلم ...

عجب ! او نبود .دخترک يکی دو ساله ای بود با دهان گشاد و موهای زبرش را به

زحمت عقب سرش گلوله کرده بود و بفهمی نفهمی دستی توی صورتش برده بود .

روی هم رفته زشت نبود . اما داد می زد که معلم است . گفتم که مدير مدرسه ام

و حکمش را داد دستم که دانشسرا ديده بود و تازه استخدام شده بود .برای مان

معلم

مگر ريیس فرهنگ نمی داند که اين جا بیش از « فرستاده بودند . خواستم بگويم

ولی ديدم لزومی ندارد و فکر کردم اين هم خودش تنوعی است . » حد مرد است

به هر صورت زنی بود و می توانست محیط خشن مدرسه را که به طرز ناشیانه ای

پسرانه بود ، لطافتی بدهد و خوش آمد گفتم و چای آوردند که نخورد و بردمش کلس

های

سوم و چهارم را نشانش دادم که هر کدام را مايل است ، قبول کند و صحبت از

هجده ساعت درس که در انتظار او بود و برگشتیم به دفتر .پرسید غیر از او هم ،

معلم زن داريم . گفتم :

». متاسفانه را ه مدرسه ی ما را برای پاشنه ی کفش خانم ها نساخته اند « -

که خنديد و احساس کردم زورکی می خندد .بعد کمی اين دست و آن دست کرد

و عاقبت :

». آخه من شنیده بودم شما با معلماتون خیلی خوب تا می کنید « -

صدای جذابی داشت. فکر کردم حیف که اين صدا را پا ی تخته سیاه خراب

خواهد کرد . و گفتم :

اما نه اينقدر که مدرسه تعطیل بشود خانم ! و لبد به عرض تون رسیده که «-

همکار های شما ، خودشون نشسته اند و تصمیم گرفته اند که هجده ساعت درس

بدهند

». .بنده هیچ کاره ام

». اختیار داريد « -

چه می خواست بگويد . اما پیدا بود که » اختیار داريد « و نفهمیدم با اين

بحث سر ساعات درس نیست . آنا تصمیم گرفتم ، امتحانی بکنم :

». اين را هم اطلع داشته باشید که فقط دو تا از معلم های ما متاهل اند «-

که قرمز شد و برای اين که کاری ديگری نکرده باشد ، برخاست و حکمش را از

روی میز برداشت . پا به پا می شد که ديدم بايد به دادش برسم .ساعت را از او

پرسیدم . وقت زنگ بود . فراش را صدا کردم که زنگ را بزند و بعد به او گفتم ،

بهتر است مشورت ديگری هم با ريیس فرهنگ بکند و ما به هرصورت خوشحال

خواهیم

شد که افتخار همکاری با خانمی مثل ايشان را داشته باشیم و خداحافظ شما .از در

دفتر

که بیرون رفت ، صدای زنگ برخاست و معلم ها انگار موشان را آتش زد ه اند ، به

عجله رسیدند و هر کدام از پشت سر ، آن قدر او را پايید ند تا از در بزرگ آهنی

مدرسه بیرون رفت .