و حق هم داشت . اول به اشاره و کنايه و بعد با صراحت بهش فهماندم که گر چه

معلم جماعت اجر دنیايی ندارد ، اما از اوکه آدم متدين و فهمیده ای است بعید است

و از

اين حرف ها ... که يک مرتبه پريد توی حرفم که :

ای آقا ! چه می فرمايید ؟ شما نه خودتون اين کاره ايد و نه اينارو می شناسید . «-

امروز می خواند سیگار براشون بخرم ، فردا می فرستنم سراغ عرق .

». من اين ها رو می شناسم

راست میگفت . زودتر از همه، او دندان های مرا شمرده بود . فهمیده بود که

در مدرسه هیچ کاره ام .می خواستم کوتاه بیايم ، ولی مدير مدرسه بود نو درمقابل

يک

فراش پررو ساکت ماندن !... که خر خر کامیون زغال به دادم رسید .

ترمز که کرد و صدا خوابید گفتم :

اين حرف ها قباحت داره . معلم جماعت کجا پولش به عرق می رسه ؟ «-

حال بدو زغال آورده اند . و همین طور که داشت بیرون می رفت ، افزودم :

». دو روز ديگه که محتاجت شد ند و ازت قرض خواستند با هم رفیق می شید

و آمدم توی ايوان . در بزرگ آهنی مدرسه را باز کرده بودند وکامیون آمده بود تو

و داشتند بارش را جلوی انبار ته حیاط خالی می کردند و راننده ، کاغذی به دست

ناظم داد که نگاهی به آن انداخت و مرا نشان داد که در ايوان بال ايستاده بودم و

فرستادش بال .

کاغذش را با سلم به دستم داد . بیجک زغال بود .رسید رسمی اداره ی فرهنگ

که می گفت » باسکول « بود در سه نسخه و روی آن ورقه ی ماشین شده ی

کامیون و محتوياتش جمعا دوازده خروار است .اما رسیدهای رسمی اداری فرهنگ

ساکت بود ند. جای مقدار زغالی که تحويل مدرسه داده شده بود ، در هر سه نسخه

خالی بود . پیدا بود که تحويل گیرند ه بايد پرشان کند . همین کار را کردم .

اوراق را بردم توی اتاق و با خودنويسم عدد را روی هر سه ورق نوشتم و امضاء

کردم و به دست راننده دادم که راه افتاد و از همان بال به ناظم گفتم :

». اگر مهر هم بايست زد ، خودت بزن بابا « -

و رفتم سراغ کارم که ناگهان در باز شد و ناظم آمد تو ؛ بیجک زغال دستش بود و :

».... مگه نفهمیدين آقا ؟ مخصوصا جاش رو خالی گذاشته بودند آقا « -

نفهمیده بودم . اما اگر هم فهمیده بودم ، فرقی نمی کرد و به هر صورت از چنین

کودنی نا به هنگام از جا در رفتم و به شدت گفتم :

»؟ خوب « -

هیچ چی آقا .... رسم شون همینه آقا . اگه باهاشون کنار نیايید کار- « -

».... مونو لنگ می گذارند آقا

که از جا در رفتم . به چنین صراحتی مرا که مدير مدرسه بودم در معامله شرکت

می داد . و فرياد زدم :

عجب ! حال سرکار برای من تکلیف هم معین می کنید ؟... خاک بر « -

سر اين فرهنگ با مديرش که من باشم ! برو ورقه رو بده دست شون ، گورشون رو

»... گم کنند . پدر سوخته ها

چنان فرياد زده بودم که هیچ کس در مدرسه انتظار نداشت . مدير سر به زير و پا

به راهی بودم که از همه خواهش می کردم و حال ناظم مدرسه ، داشت به من ياد

می داد

که به جای نه خروار زغال مثل هجده خروار تحويل بگیرم و بعد با اداره ی فرهنگ

کنار بیايم . هی هی !....تا ظهر هیچ کاری نتوانستم بکنم ، جز اينکه چند بار

متن استعفا نامه ام را بنويسم و پاره کنم ... قدم اول را اين جور جلوی پای آدم می

گذارند .

۷

بارندگی که شروع شد دستور دادم بخاری ها را از هفت صبح بسوزانند . بچه ها

همیشه

زود می آمدند . حتی روزهای بارانی . مثل اينکه اول آفتاب از خانه بیرون شان می

کنند .

يا ناهار نخورده . خیلی سعی کردم يک روز زودتر از بچه ها مدرسه

باشم . اما عاقبت نشد که مدرسه را خالی از نفسبه علم آلوده ی بچه ها استنشاق

کنم .

ا زراه که می رسیدند دور بخاری جمع می شد ند و گیوه هاشان را خشک می کردند

.

و خیلی زود فهمیدم که ظهر در مدرسه ماند ن هم مساله کفش بود . هر که داشت

نمی ماند .اين قاعده در مورد معلم ها هم صدق می کرد اقل يک پول واکس

جلو بودند . وقتی که باران می باريد تما م کوهپايه و بدتر از آن تمام حیاط مدرسه گل

می شد .بازی و دويدن متوقف شده بود . مدرسه سوت و کوربود .اين جا هم مساله

کفش بود .چشم اغلب شان هم قرمز بود .پیدا بود باز آن روز صبح يک فصل گريه

کرده اند و در خانه شان علم صراطی بوده است.مدرسه داشت تخته می شد .

عده ی غايبها ی صبح ده برابر شده بود و ساعت اول هیچ معلمی نمی توانست

درس بدهد .

دست های ورم کرده و سرمازده کار نمی کرد .حتی معلم کلس اول مان

هم می دانست که فرهنگ و معلومات مدارس ما صرفا تابع تمرين است . مشق

وتمرين .

ده بار بیست بار . دست يخ کرده بیل و رنده را هم نمی تواند به کار بگیرد که

خیلی هم زمخت اند و دست پر کن . اين بود که بفکر افتاديم .فراش جديد وارد تر از

همه ما بود . يک روز در اتاق دفتر ، شورا مانند ی داشتیم که البته او هم بود .

خودش را کم کم تحمیل کرده بود . گفت حاضر است يکی از دم کلفت های همسايه

ی

مدرسه را وادارد که شن برای مان بفرستد به شرط آن که ما هم برويم و از انجمن

محلی برای بچه ها کفش و لباس بخواهیم .قرار شد خودش قضیه را دنبال کند که

هفته ی

آينده جلسه شان کجاست و حتی بخواهد که دعوت مانندی از ما بکنند .دو روز بعد

سه

تا کامیون شن آمد . دوتايش را توی حیاط مدرسه ، خالی کرديم و سومی را دم در

مدرسه ، و خود بچه ها نیم ساعته پهنش کردند .با پا و بیل و هر چه که به دست

می رسید. عصر همان روز مارا به انجمن دعوت کردند .

خود من و ناظم بايد می رفتیم . معلم کلس چهارم را هم با خودمان برديم . خانه ای

که محل جلسه ی آن شب انجمن بود ، درست مثل مدرسه ، دور افتاده و تنها بود .

قالی ها و کناره ها را به فرهنگ می آلوديم و می رفتیم . مثل اينکه سه تا سه تا روی

هم انداخته بودند . اولی که کثیف شد دومی .به بال که رسیديم يک حاجی آقا در

حال نماز خواند ن بود . و صاحب خانه با لهجه غلیظ يزدی به استقبال مان آمد .

همراهانم را معرفی کردم و لبد خودش فهمید مديرکیست .برای ما چای آوردند .

سیگارم را چاق کردم و با صاحب خانه از قالی هايش حرف زديم . ناظم به بچه -

هايی می ماند که در مجلس بزرگترها خواب شان می گیرد و دل شان هم نمی

خواست

دست به سر شوند .سر اعضای انجمن باز شده بود . حاجی آقا صندوقدار بود .

من وناظم عین دو طفلن مسلم بوديم و معلم کلس چهارم عین خولی وسط مان

نشسته .

اغلب اعضای انجمن به زبان محلی صحبت می کرد ند و رفتار ناشی داشتند .

حتی يک کدامشان نمی دانستند که دست و پاهای خود را چه جور ضبط وربط کنند .

بلند بلند حرف می زدند . درست مثل اينکه وزارت خانه ی دواب سه تا حیوان تازه

برای باغ وحش محله شان وارد کرده .جلسه که رسمی شد ، صاحب خانه معرفی

مان

کرد و شروع کردند . مدام از خودشان صحبت می کردند از اينکه دزد ديشب فلن -

جا را گرفته و بايد درخواست پاسبان شبانه کنیم و ...

همین طور يک ساعت حرف زدند وبه مهام امور رسیدگی کردند و من و معلم کلس

چهارم

سیگار کشیديم