پاسخ به:داستان مدير مدرسه
سه شنبه 14 دی 1389 9:31 PMدر همان هفته ی اول به کارها وارد شد م . فردای زمستان و نه تا بخاری زغال سنگی
و روزی چهار بار آب آوردن و آب و جاروی اتاق ها با يک فراش جور در نمی آيد .
يک فراش ديگر از اداره ی فرهنگ خواستم که هر روز منتظر ورودش بوديم .بعد-
از ظهرها را نمی رفتم . روزهای اول با دست و دل لرزان ، ولی سه چهار روزه
جرات پیدا کردم .احساس می کردم که مدرسه زياد هم محض خاطر من نمی گردد .
کلس اول هم يکسره بود و به خاطر بچه های جغله دلهره ای نداشتم . در بیابان
های
اطراف مدرسه هم ماشینی آمد و رفت نداشت و گرچه پست و بلند بود اما به هر
صورت از حیاط مدرسه که بزرگ تر بود . معلم ها هم ، هر بعد از ظهری دوتاشان به
نوبت می رفتند يک جوری باهم کنار آمده بودند.و ترسی هم از اين نبود که بچه ها از
علم و فرهنگ ثقل سرد بکنند .يک روز هم بازرس آمد و نیم ساعتی پیزر لی پالن هم
« گذاشتیم و چایو احترامات متقابل ! و در دفتر بازرسی تصديق کرد که مدرسه
بسیار خوب اداره می شود . بچه ها مدام در مدرسه زمین » با وجود عدم وسايل
می خوردند ، بازی می کردند ، زمین می خوردند . مثل اينکه تاتوله خورده بودند .
ساده ترين شکل بازی هايشان در ربع ساعت های تفريح ، دعوا بود .
فکر می کردم علت اين همه زمین خوردن شايد اين باشد که بیش تر شان کفش
حسابی
ندارند . آنها هم که داشتند ، بچه ننه بودند و بلد نبودند بدوند و حتی راه بروند .اين
بودکه روزی دو سه بار ، دست و پايی خراش بر می داشت .پرونده ی برق و تلفن
مدرسه را از بايگانی بسیار محقر مدرسه بیرون کشیده بودم و خوانده بودم . اگر يک
خرده می دويدی تا دوسه سال ديگر هم برق مدرسه درست می شد و هم تلفنش .
دوباره
سری به اداره ساختمان زدم و موضوع را تازه کردم و به رفقايی که دورادور در اداره ی
برق و تلفن داشتم ، يکی دو بار رو انداختم که اول خیال می کردند کار خودم را
می خواهم به اسم مدرسه راه بیندازم و ناچار رها کردم . اين قدر بود که ادای وظیفه
ای می کرد .مدرسه آب نداشت . نه آب خوراکی و نه آب جاری . با هرز-
اب بهاره ، آب انبار زير حوض را می انباشتند که تلمبه ای سرش بود و حوض را با
همان
پر می کردند و خود بچه ها . اما برای آب خوردن دو تا منبع صد لیتری داشتیم
از آهن سفید که مثل امامزاده ای يا سقا خانه ای دو قلو ، روی چهار پايه کنار حیاط
بود
و روزی دو بار پر و خالی می شد . اين آب را از همان باغی می آورديم که
رديف کاج هايش روی آسمان ، لکه ی دراز سیاه انداخته بود .البته فراش می آورد .
با يک سطل بزرگ و يک آب پاش که سوراخ بود و تا به مدرسه می رسید ، نصف
شده
بود . هردورا از جیب خودم دادم تعمیرکردند.يک روز هم مالکمدرسه آمد.پیرمردی
موقر و سنگین که خیال می کرد برای سرکشی به خانه ی مستاجر نشینش آمده
. از
در وارد نشده فريادش بلند شد و فحش را کشید به فراش و به فرهنگ که چرا بچه ها
ديوار مدرسه را با زغال سیاه کرده اند واز همین توپ و تشرش شناختمش .کلی با
او صحبت کرديم البته او دو برابر سن من را داشت . برايش چای هم آورديم و با
معلم ها آشنا شد و قول ها داد و رفت . کنه ای بود . درست يک پیرمرد . يک ساعت
ونیم درست نشست . ماهی يک بار هم اين برنامه را داشتند که بايست پیهش را به
تن
می مالیدم .اما معلم ها . هر کدام يک ابلغ بیست و چهار ساعته در دست داشتند
، ولی در برنامه به هر کدام شان بیست ساعت در س بیشتر نرسیده بود . کم کم
قرار
شد که يک معلم از فرهنگ بخواهیم و به هر کدام شان هجده ساعت درس بدهیم ،
به
شرط آنکه هیچ بعد از ظهری مدرسه تعطیل نباشد . حتی آن که دانشگاه می رفت
می توانست با هفته ای هجده ساعت درس بسازد . و دشوارترين کار همینبود که
با کدخدا منشی حل شد و من يک معلم ديگر از فرهنگ خواستم .
۶
اواخر هفته ی دوم ، فراش جديد آمد . مرد پنجاه ساله ای باريک و زبر و زرنگ که
شبکله می گذاشت و لباس آبی می پوشید و تسبیح می گرداند و از هر کاری سر
رشته
داشت .آب خوردن را نوبتی می آوردند . مدرسه تر وتمیز شد و رونقی گرفت .