. آمديم بیرون . همان توی حیاط تا نفسی تازه کنیم وضع مالی و بودجه

و ازين حرفها ی مدرسه را پرسیدم . هر اتاق ماهی پانزده ريالحق نظافت داشت .

لوازم التحرير و دفترها را هم اداره ی فرهنگ می داد . ماهی بیست و پنج

تومان هم برای آب خوردن داشتند که هنوز وصول نشده بود . برای نصب هر

بخاری سالی سه تومان . ماهی سی تومان هم تنخواه گردان مدرسه بود که مثل

پول آب

سوخت شده بود و حال هم ماه دوم سال بود . اواخر آبان .حالیش کردم که

حوصله ی اين کارها را ندارم و غرضم را از مدير شدن برايش خلصه کردم و گفتم

». اصل انگار که هنوز مدير نیامده «. حاضرم همه ی اختیارات را به او بدهم

مهر مدرسه هم پهلوی خودش باشد . البته او را هنوز نمی شناختم . شنیده بودم که

مديرها قبل ناظم خودشان را انتخاب می کنند ، اما من نه کسی را سراغ داشتم و نه

حوصله اش را . حکم خودم را هم به زور گرفته بودم . سنگ هامان را واکنديم

و به دفتر رفتیم و چايی را که فراش از بساط خانه اش درست کرده بود ، خورديم

تازنگ را زدند و بازهم زدندو من نگاهی به پرونده های شاگرد ها کردم که هر کدام

عبارت بود از دو برگ کاغذ . از همین دو سه برگ کاغذ دانستم که اولیای بچه ها

اغلب زارع و باغبان و اويارند و قبل از اينکه زنگ آخر را بزنند و مدرسه تعطیل بشود

بیرون آمدم . برای روز اول خیلی زياد بود .

۳

فردا صبح رفتم مدرسه . بچه ها با صف هاشان به طرف کلسها می رفتند و ناظم

چوب به دست توی ايوان ايستاده بود و توی دفتر دوتا از معلم ها بودند . معلوم شد

کار هر روزه شان است . ناظم را هم فرستادم سر يک کلس ديگر و خودم آمدم دم

در مدرسه به قدم زدن ؛ فکر کردم از هر طرف که بیايند مرا اين ته ، دم در مدرسه

خواهند ديدو تمام طول راه در ين خجالت خواهند ماند و ديگر دير نخواهند آمد .يک

سیاهی ازته جاده ی جنوبی پیداشد .جوانک بريانتین زده بود . مسلما او هم مرا می

ديد ، ولی آهسته ترا ز آن می آمد که يک معلم تاخیر کرده جلوی مديرش می آمد

. جلوتر

که آمد حتی شنیدم که سوت می زد