پاسخ به:داستان مدير مدرسه
سه شنبه 14 دی 1389 9:27 PMبا اين قضیه نمی شد کاری
کرد .معلم کلس سه ، يک جوان ترکه ای بود ؛ بلند و با صورت استخوانی و ريش
از ته تراشیده و يخه ی بلند آهار دار .مثل فرفره می جنبید . چشم هايش برق
عجیبی می زد که فقط از هوش نبود ، چیزی از ناسلمتی در برق چشم هايش بود
که مرا
واداشت از ناظم بپرسم مبادا مسلول باشد .البته مسلول نبود ، تنها بود و در دانشگاه
درس می خواند . کلس های پنجم و ششم را دو نفر با هم اداره می کردند . يکی
فارسی و شرعیات و تاريخ ، جغرافی و کاردستی و اين جور سرگرمی ها را می گفت
،
که جوانکی بود بريانتین زده ، با شلوار پاچه تنگ و پوشت و کراوات زرد و پهنی که
نعش يک لنگر بزرگ آن را روی سینه اش نگه داشته بود و دايما دستش حمايل
موهای
سرش بود و دم به دم توس شیشه ها نگاه می کرد . و آن ديگری که حساب و مرابحه
و چیزهای ديگر می گفت ، جوانی بود موقر و سنگین مازندرانی به نظر می آمد و به
خودش اطمینان داشت .غیر از اين ها ، يک معلم ورزش هم داشتیم که دو هفته بعد
ديدمش
و اصفهانی بود و از آن قاچاق ها .ريیس فرهنگ که رفت ، گرم و نرم از همه
شان حال واحوال پرسیدم . بعد به همه سیگار تعارف کردم . سرا پا همکاری و
همدردی بود .از کاروبار هرکدامشان پرسیدم . فقط همان معلم کلس سه دانشگاه
می رفت . آن که لنگر به سینه انداخته بود ، شب ها انگلیسی می خواند که برود
آمريکا .
چای و بساطی در کار نبود و ربع ساعتهای تفريح ، فقط توی دفتر جمع می
شدند و درباره از نو . و اين نمی شد . بايد همه ی سنن را رعايت کرد .
دست کردم و يک پنج تومانی روی میز گذاشتم و قرار شد قبل و منقلی تهیه کنند و
خودشان
چای را راه بیندازند . بعد از زنگ قرار شد منسر صف نطقی بکنم . ناظم قضیه
را در دو سه کلمه برای بچه ها گفت که من رسیدم و همه دست زدند . چیزی
نداشتم برايشان بگويم . فقط يادم است اشاره ای به اين کردم که مدير خیلی دلش
می خواست يکی از شما را به جای فرزند داشته باشد و حال نمی داند با اين همه
فرزندچه
بکند؟!که بی صدا خنديدند و در میان صف های عقب يکی پکی زد به خنده .
قبل فکر کرده » ! نه بابا . کار ساده ای هم نیست « واهمه برم داشت که
بودم که می روم و فارغ از دردسر اداره ی کلس ، در اتاق را روی خودم می بندم و
کار خودم را می کنم . اما حال می ديدم به اين سادگی ها هم نیست .اگر فردا
يکی شان زد سر اون يکی را شکست ، اگر يکی زير ماشین رفت ؛ اگر يکی از ايوان
افتاد ؛
چه خاکی به سرم خواهم ريخت ؟حال من مانده بودم و ناظم که چیزی از لی
درآهسته خزيد تو . کسی بود ؛ فراش مدرسه با قیافه ای دهاتی و ريش نتراشیده و
قدی
کوتاه و گشاد گشاد راه می رفت و دست هايش را دور از بدن نگه می داشت.