نفس های مادرانه
شنبه 30 بهمن 1395 10:44 PMنفس های مادرانه
درآشپزخانه بودم .داشتم ظرف ها رامیشستم،شیرآب راکه بستم متوجه صدای گریه پسر کوچکم شدم. انگار صدای گریه اش درصدای تلق و تلوق ظرف ها گم شده بود .سریع دستهای خیسم را با پایین لباسم خشک کردم،خشک خشک که نشد ولی حداقل مثل اول آب از سر انگشتان دستم چکه نمیکرد. فکر کردم گرسنه است وشیرمیخواهدکنارش دراز کشیدم تاشیرش رابدهم، چشم به هم زدنی ساکت شدو چشمهایش رابست، واقعا اوخوابیده بود و من هم متعجب نگاهش میکردم.
بعداهم چندبار دیگراین کار راتکرارکرد.حتی وقتی خوابش نمیبرد صورتم رابه صورتش نزدیک میکردم و نفس میکشیدم سریع خوابش میبرد .
خوشحال بودم ازاینکه درکنارمن آرام میشد .چه حس خوبیست مادربودن واینکه بدانی نفست کسی را این قدر آرام میکند،نمیدانم بچه ها هرچقدر بزرگترمیشوند شامه شان ضعیف ترمیشود یا بوی مادرها کم میشود فقط میدانم دیگرمثل قدیم ها،مثل بچگی هایشان،نبودنمان بیتابشان نمیکند .بعضی شب ها چشم هایم رامیبندم،لباسش رابغل میکنم وآرام نفس میکشم تاخوابم ببرد .حالامن به بوی اواحتیاج داشتم تابی قراری هایم را تسکین دهم .گرچه پیراهنی راکه مدت هاست کسی ان رانپوشیده دیگربوی صاحبش رانمیدهد امامن به خوبی بوی پسرم درخاطرم هست.
جواد به من قول داده است آخر هفته به دیدنم بیاید خداکند این بار مثل هفته قبل وقبل تر و قبل ترهایش کار مهمی برایش پیش نیاید که نیاید.
نویسنده:
سیده فاطمه محمدزاده
#داستان_کوتاه