پاسخ به:داستانهای کوتاه
شنبه 2 بهمن 1395 12:15 PM📝خانمه وارد مترو شد. داشت با گوشیاش حرف میزد. بغض داشت. معلوم بود که صدای مخاطب پشت خط قطع و وصل میشود.
🔹گفت: «الو، الو، میشنوی؟ میگم از احسان چه خبر؟ بقیه؟ بقیه خوبن؟» و ارتباط قطع شد. دوباره شمارهای دیگر گرفت: «الو حسین، خوبی؟ بابات اینا همه خوبن؟ از احسان خبر نداری؟ احسان رو ندیدی؟ ای بابا...» و باز شمارهای دیگر. آنقدر زنگ زد و سراغ احسان را گرفت که بالاخره بغضش ترکید و گریه شد.
🔹خانمهای بغلی پرسیدند: «چیشده؟ چرا اینطور شدی خانم؟». جواب داد: «پسرم، پسرم توی ساختمون پلاسکو بود. هیچکی ازش خبر نداره. هیچکی». خانمها گفتند: «پیدا میشه. الان خط ها آنتن نمیده. نگران نباش». خانمه نشست وسط مترو، گریههایش هایهای شده بود: «شوهرم، برادرم، خواهرزادههام، همه اونجا بودن. همه خوبن ولی هیچکی از احسان من خبر نداره». خانمهای توی مترو همه شالهایشان را آوردند بالا جلوی چشمهایشان.
🔹همه داشتند برای احسانی که نمیشناختند اشک میریختند. همه داشتند برای احسانی که نمیشناختند دعا میکردند، هیچکس ریمل نمیفروخت. هیچکس لباسزیرهای گیاهیاش را تبلیغ نمیکرد. مترو یکدست مسجد شده بود...