پاسخ به:داستانهای کوتاه
چهارشنبه 15 دی 1395 12:24 AM💎دهقان پیر با ناله میگفت:ارباب!
آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی،
نمیدانم دیگر خدا چرا با من لج کرده
و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است؟!
دخترم همه چیز را دوتا میبیند!!
ارباب پرخاش کرد که: بدبخت!!
چهل سال است نان مرا زهرمار میکنی!!
مگر کور هستی، نمیبینی که چشم دختر من هم چپ است؟!
دهقان گفت: چرا ارباب میبینم اما چیزی که هست،
دختر شما همهی این خوشبختیها را "دو تا" میبیند
ولی دختر من، این همه بدبختی را ...