در خاطرات نيل آرمسترانگ نوشته بود: من آدم حساسی نيستم.
وقتی خانه‌ی والدينم را ترك كردم گريه نكردم،
وقتي در ناسا كار پيدا كردم گريه نكردم، 
و حتي وقتی روی ماه پا گذاشتم گريه نكردم،
. 
اما وقتی از روی ماه به زمين نگاه كردم، بغضم گرفت.
 با ترديد با پرچمی كه بنا بود روی ماه نصب كنم بازی می‌کردم. 
از ان فاصله رنگ و نژاد و مليتی نبود.
 ما بوديم و یک خانه ‌ی گرد آبی .
با خود گفتم انسانها برای چه میجنگند؟ 
دستم را به سمت زمین گرفتم و تمام دارایی ام و کره زمین 
با آن عظمت پشت دستم پنهان شد و من اشک ریختم.