عنوان : شيخ عباس شيرازي


زندگینامه شهید

تاريخ تولد 1323

تاریخ شهادت : 17/3/1364

محل تولد :كرمان /رفسنجان /كشكوئيه

طول مدت حیات :41         

محل شهادت :جاده دزفول

مزار شهید :قم، كنار حرم حضرت معصومه (س)

 

حجت الاسلام والمسلمين حاج شيخ عباس شيرازي در سال 1323 در يكي از روستاهاي اطراف رفسنجان به نام «كشكوئيه» به دنيا آمد. خانواده او كشاورز و متدين بودند. چند سال اول تحصيل را در زادگاه خود گذراند و سپس براي ادامه تحصيل به رفسنجان آمد. سال 1336 براي كسب علوم و معارف اسلامي به قم عزيمت كرد. در سال 1343 دروس سطح را به پايان برد و سپس به تحصيل دروس خارج پرداخت. ايشان از همان آغاز در انزواي حجره طلبگي آرام نيافت و گستره دين را به عرصه سياست پيوند زد. پس از قيام خونين پانزدهم خرداد سال 1342 پرشورتر وگرم‌تر از هميشه در صحنه مبارزات سياسي شركت جست. سال 1357 توسط ساواك دستگير شد و به زندان افتاد. همزمان با اوج‌گيري مبارزات مردم ايران عليه حكومت پهلوي از زندان آزاد شد و فصل جديدي در زندگي اين روحاني خستگي‌ناپذير پديد آمد. مسئوليت‌هاي متعدد وي، همانند عضويت دز هيأت تشخيص صلاحيت قضات، کميسيون تصفيه ستاد مرکزي سپاه پاسداران، نمايندگي هيأت عالي گزينش در هيأت مرکزي سپاه، عضويت شوراي سرپرستي دفتر تبليغات اسلامي قم و شوراي عالي تبليغات اسلامي، مسؤوليت بازرسي دادسراها و دادگاههاي انقلاب و محاکمه متخلفين، مسؤوليت قائم مقام سازمان بازرسي کل کشور، رئيس سازمان تبليغات و قائم مقام سازمان، امام جمعه تنکابن و خمين، از او چهره‌اي فداكار و دلنشين ساخت. حجت الاسلام والمسلمين حاج شيخ عباس شيرازي كه در كنار ديگر مسئوليت‌هاي خود فرماندهي كل تبليغات جبهه‌هاي جنگ را بر عهده داشت، روز جمعه هفدهم ماه مبارك رمضان 1364 جان شيرين خود را در خطه خون رنگ جنوب پيشكش آستان مقدس محبوب كرد و روح بزرگش در جوار رحمت حق آرام و قرار يافت.

 

 

عملكرد عادي

            هر جا و در هر شرايطي به طور خستگي‌ناپذير فعاليت مي‌كرد. حتي به خاطر دارم زماني كه در خدمتشان به مكه مشرف شده بوديم، لحظه‌اي آرام و قرار نداشت و با ذكاوت و هوشياري خاصي، كار تهيه و توزيع اطلاعيه‌ها را انجام مي‌داد. مأمورين امنيتي رژيم سعودي مي‌ديدند كه عكس امام (ره) و اخبار ايران و مسائل انقلابي هر روز به طور منظم پخش مي‌شود. اما نمي‌توانستند منشأ آن را پيدا كنند. ايشان به قدري عادي عمل مي‌كرد كه هيچ كس بويي نمي‌برد. شب و روز نداشت، زماني كه همه خواب بودند، به تكثير اعلاميه‌ها و اطلاعيه‌ها مي‌پرداخت و روزها، پخش و توزيع آنها را پيگيري مي‌كرد.

 

راوي:حجت الا سلام والمسلمين صفايي

 

 

اگر مي‌دانستم چه خبر است ...

 

اعتقاد عجيبي به نماز اول وقت داشت. در هيچ مسافرتي نبود كه نماز اول وقت نخواند. اگر در خانه بودند وقت نماز كه مي‌شد و نمي‌توانستيم به مسجد برويم، در منزل به نماز مي‌ايستادند و اهل خانه به ايشان اقتدا مي‌كردند. حتي بعد از شهادتشان در عالم خواب به خواهرمان گفته بود: «نگذاريد ثواب نماز اول وقت از دستتان برود. وقت را بيهوده هدر ندهيد، اين دو ركعت نمازي را كه مي‌توانيد اينجا بخوانيد آنجا به درد مي‌خورد.» حجت الاسلام والمسلمين حاج آقا فاكر، در اين باره خوابي ديده بودند كه بعداً برايمان نقل كردند: «در خواب ديدم در مسجدالحرام و در طبقه دوم مسجد در گوشه‌اي نشسته‌ام. در سمت ديگر، چشمم به يك شخص روحاني افتاد، در حاليكه او هم نشسته بود و برگ درختي بالاي سر و روي صورتش سايه انداخته بود. كم‌كم سايه رفت و من او راشناختم. شهيد بزرگوار حاج شيخ عباس شيرازي بود. در عالم رويا مي‌دانستم كه ايشان شهيد شده‌اند به همين خاطر با عجله برخاستم و نزديك رفتم، احوالپرسي كردم و گفتم: «فلاني بگو ببينم چه خبر؟ چه مي‌كني؟» هر چه اصرار كردم ايشان پاسخي نداد. من باز سماجت كردم و دامنش را گرفتم و گفتم: «تا نگويي دست بردار نيستم.» ايشان در عالم رؤيا جمله‌اي به من فرمودند كه واقعاً عجيب بود، گفت: «همين قدر به تو بگويم اگر مي‌دانستم اينجا چه خبر است، در دنيا به جاي خوردن و خوابيدن فقط نماز مي‌خواندم.» اين سخن را كسي در عالم خواب مي‌گويد كه خودش سراسر عشق به نماز و عبادت بود و از هر چيز بيشتر مقيد به نماز اول وقت بود.

 

راوي:برادر شهيد

 

 

ماجراي سمينار سازمان تبليغات       

 

يک روز تصميم گرفتم به ديدن عباس در سازمان تبليغات اسلامي بروم. صبح همان روز عباس به همراه آيت‌الله جنتي سميناري را در پادگان شهيد باهنر سپاه پاسداران که گردهمايي همه مسؤولان دفاتر سازمان تبليغات از سراسر کشور بود، افتتاح کرده و به محل کارش بازگشته بود. وقتي مرا ديد پيشنهاد داد، با هم به سمينار برويم اما مأمور جلوي در پادگان مانع شد. من آقا شيخ عباس را به نگهباني معرفي کردم. ولي بي‌فايده بود، مأمور کيف ايشان را بازرسي کرد بعد هم نوبت رسيد به بازرسي بدني. عباس اصلاً به اين کار معترض نشد، اجازه عبور دادند ، اما بدون ماشين. ماشين حاجي را به دستور نگهبان همان جا گذاشته و آن راه طولاني را پياده پيموديم. وقتي رسيديم جلسه تمام شده بود. عباس آن روز قرار بود هم سخنراني داشته باشد، و هم گزارشي از عملکرد سازمان به آقاي هاشمي رفسنجاني که رئيس مجلس بودند تحويل دهد اما در مقابل آن همه تندخويي نگهبان کوچکترين اعتراضي هم نکرد.

راوي:علي شيرازي

 

 

مرد عمل

صبح روز جمعه بود زنگ تلفن چند بار به صدا درآمد و هر بار فردي عباس را تهديد به مرگ کرد. همه نگران بوديم عباس حاضر شد، قبل از خطبه‌هاي نماز جمعه سخنراني داشت خواهرم گفت:«داداش شما امروز نرويد اينها شما را تهديد کرده‌اند. ممکن است خداي نکرده اتفاقي بيفتد. عباس بي‌آنکه ترس به دل راه دهد پاسخ داد:«نترسيد، اينها همين را مي‌خواهند ما نبايد گول اين حرفها را بخوريم اينها مي‌خواهند ما را از کارهايي که مي‌کنيم بازدارند شما هيچ ناراحت نباشيد».عباس مرد عمل بود، شجاعت و درايت او دشمنان انقلاب را خار و زبون ساخت. چرا که از هيچ‌يک از تهديدها نترسيد و در راه پايداري انقلاب از پاي ننشست.

 

راوي:برادر شهيد علي شيرازي

 

 

صبر

با عباس از محل کار به خانه بازمي‌گشتيم که او گفت:«بيا به دنبال دخترم برويم». مدرسه در خيابان ايران قرار داشت. ما در همان کوچه ماشين را پارک کرديم تقريباً همه دانش‌آموزان به خانه‌هايشان رفتند، اما دختر برادرم مشغول صحبت با دوستش بود، اين گفتگو نيم ساعت طول کشيد و ما همچنان منتظر نشسته بوديم. در اين نيم ساعت اخوي حتي يک کلمه هم اعتراض نکرد، با وجوديکه خيلي خسته بود و مشغله‌هاي ديگر مثل جلسه، سخنراني، نمازجماعت و ... داشت، او آرام در ماشين نشست تا صحبت فرزندش تمام شد و من به اين همه صبر او غبطه خوردم.

 

راوي:برادر شهيد علي شيرازي

 

 

رفتار پدرانه        

 

آن روز من به همراه آقاي شيرازي به جلسه‌اي رفتيم ايشان قبل از آغاز جلسه از من خواستند تا پايان جلسه حضور داشته باشم. اما من کار مهمي داشتم و نمي‌توانستم تا پايان جلسه بنشينم. خجالت کشيدم موضوع را به ايشان بگويم. لذا بعد از شروع جلسه آرام آنجا را ترک کردم. وقتي برگشتم، ايشان با سردي با من برخورد کرد. فهميدم از من دلگير است، با نگراني گفتم:«حاج‌آقا! مي‌دانم خطايي از من سر زده، ولي نمي‌دانم چه خطايي؟» دستي به شانه‌ام زد و گفت:«خودت متوجه مي‌شوي». با اصرار من بالاخره لب به سخن گشود:« من در اين جلسه با شما کار داشتم، هرکسي مي‌توانست اينجا را ترک کند ولي از شما انتظار نداشتم، من مي‌خواستم در پايان جلسه از شما نظرخواهي کنم.» او ديگر کلامي نگفت حتي با من با تغير برخورد نکرد و من شرمنده اين رفتار پدرانه او شدم.

 

راوي:آقاي اميرخاني

 

 

 

اجازه لازم نيست

 

آقاي شيرازي خيلي نسبت به دکتر بهشتي ارادت داشت، يکبار که آيت‌الله بهشتي،‌ آيت‌الله هاشمي رفسنجاني و من کنار هم بوديم، شخصي آمد و به دکتر گفت:«آقاي شيرازي دم در است و اجازه مي‌خواهد که بيايد داخل». دکتر بهشتي خيلي از اين کلام ناراحت شد و پاسخ داد:«براي آقاي شيرازي که اجازه لازم نيست، فوري بگوئيد تشريف بياورند». بعدها نيز به پدر ايشان فرمودند:«شما با تربيت فرزندي مثل آقا شيخ عباس به گردن انقلاب حق داريد، شما انسان بزرگي را تربيت کرديد و تحويل حوزه‌هاي علميه داديد».

 

راوي:حجت الاسلام محمدعلي انصاري

 

 

شهادت

زمان جنگ بود، شيرازي آرام و قرار نداشت يک روز تهران، روز ديگر قم، يکبار جبهه خلاصه با وجودي که مسؤول تبليغات جبهه بود، اما از حضور در ميدان جنگ ابا نداشت، روز جمعه هفدهم خردادماه سال 1364 راهي دزفول شد تا قبل از آغاز نماز جمعه سخنراني کند. اما در ميان راه با نقشه قبلي خودرو حامل حجةاسلام شيرازي با خودرو ديگري برخورد کرد. يک لحظه زمان از حرکت ايستاد، مردم به سمت آنها دويدند. عباس ضربه مغزي شده بود، او را به بيمارستان انتقال دادند. ولي بيمارستان امکانات لازم را نداشت. به ناچار سعي کردند با هلي‌کوپتر ايشان را به اهواز ببرند، غافل از آنکه کپسول اکسيژن خالي در هلي‌کوپتر گذاشته‌اند و اين مرد بزرگ در آسمان جان به جان آفرين تسليم کرد و شاهد بزمگاه عشق گرديد.

 

کمرم شکست   

 

در هنگام تشييع پيکر شهيد عباس شيرازي،« آيت‌الله جنتي» در جمع تشييع‌کنندگان فرمودند:«آقا شيخ عباس شيرازي اسماً قائم مقام سازمان تبليغات بودند، اما تمام کارها به دوش ايشان بود من الان بايد آن جمله‌اي را که سيدالشهداء (ع) بالاي سر حضرت عباس (ع) فرمودند در تشييع پيکر ايشان بگويم. امام حسين (ع) فرمودند:«الان قد انکسر ظهري» من هم مي‌گويم: الان کمرم شکست.

 

 

ديدار امام (ره)

 

چند روز بعد از شهادت عباس به همراه آقايان مروي، موسوي، خوئيني‌ها و .... به خدمت امام (ره) رسيديم از اينکه افتخار زيارت حضرت امام (ره) نصيبمان شده بود، در پوست خود نمي‌گنجيديم. به ايشان عرض کردم:«شهادت شيخ عباس، بزرگترين سعادت را براي من آورد که موفق شدم شما را زيارت کنم و دستان شما را ببوسم. من 6 پسر داشتم که يکي از آنها شهيد شد حالا از شما استدعا دارم دعا بفرمائيد تا پنج فرزند ديگرم خط و راه برادرشان را ادامه دهند». همسرم نيز همين جملات را تکرار کرد. نمي‌دانم چرا احساس کردم چند قطره اشک در گوشه چشم امام (ره) جمع شد حس غريبي بود و من دلم نمي‌خواست پير فرزانه انقلاب براي دمي هم ناراحت باشد. سالها گذشت و ما به ديدار مقام معظم رهبري شرفياب شديم پسر بزرگ شيخ عباس ازدواج کرده بود و حالا نوبت دخترش بود. آقا خطبه عقد را قرائت کرد و اين ازدواج به کلام نوراني فرزند عزيز زهراي اطهر (س) متبرک گشت.

 

 

راوي:پدر شهيد

 

 

 

سخن شهيد

 

تقوي از ريشه «وقي» است. وقي يعني نگهداري و اتقاء يا تقوا يعني خودنگهداري. يعني انساني که بتواند خودش را در مسيري که انتخاب کرده، نگهداري کند؛ حال هر مسيري که مي‌خواهد باشد؛ هر هدفي که مي‌خواهد باشد، انسان اگر خودش را در اين مسير نگه داشت، تقواي در آن مسير را دارد..... تقوي همچون عبادت ، عمل روح است؛ حالت روح انسان است. بنابراين، ترجمه کردن تقوي به پرهيز، اگر مراد پرهيز و گريز اجتماعي باشد، غلط است.... تقوي همان قدرت اجتنابي است که نفس و روح انسان پيدا مي‌کند. يعني نفس انسان عاري از گناه است. نفس انسان ابا دارد ازآلودگي و نفس انسان نيرومند است.... اسلام نخواسته افراد را ضعيف‌النفس بار بياورد. بگويد هميشه از محيط آلوده فرار کن.... انسان با تقوي، انسان نيرومند و توانمندي است که اگر هم در محيط فاسدي وارد شد، به رنگ فساد درنمي‌آيد .... در روايتي از اميرمؤمنان (ع) مي‌فرمايد:«اتقوا عصمت لک في حياتک و زلفت لک بعد مماتک» تقوي عصمت شماست در زندگي شما. عصمت چيست؟ «عصمت اي ما يتصع به » يعني چيزي که وسيله نگهداري باشد. اين را مي‌گويند عصمت، مثل ترمز در ماشين. تقوي در انسان حکم ترمز در ماشين را دارد.... اميرمؤمنان (ع) فرمود:«حتي فکر گناه را هم نکنيد، براي اينکه فکر گناه يواش يواش تو را به گناه مي‌کشاند نگو فکر گناه، گناه نيست خدا اين لطف را به ما کرده که اگر فکر گناه کردي و عمل نکردي، توي پرونده‌ات گناه نمي‌نويسند، اما در عين حال اين زمينه گناه کردن مي‌شود....حديثي است از امام صادق (ع)، نقل مي‌کند که حضرت عيسي بن مريم خطاب به قومش مي‌کند و مي‌گويد:«حضرت موسي (ع) آمد به شما گفت:گناه نکنيد، زنا نکنيد، من آمده‌ام به شما بگويم که حتي حديث نفس به گناه نکنيد؛ يعني پيش خودتان حديث نفس نکنيد. اين کار را مي‌کنم و اين کار را نمي‌کنم، نه، همانا کسي که حديث نفس مي‌کند به گناه مثل کسي است که توي خانه زينت شده و آراسته و زيبايي آتش روشن کند. شعله‌هاي آتش بالا مي‌کشد زبانه مي‌زند، دود مي‌کند، دود آتش، خانه زيبا و آراسته را تيره و سياه و آلوده مي‌کند. اگرچه اين شعله آتش اتاق را نسوزاند اما تيره و تارش مي‌کند».

 

نامه شهيد

 

بسم الله الرحمن الرحيم

همسر و فرزندان عزيزم، سلام و درودتان باد

اميدوارم که حالتان بسيار خوب باشد و از سلامتي تن و آرامش روان برخوردار باشيد و در سايه عنايات حق جل و علي و توجهات ولي عصر روحي فداه در مسير حق و خط الله در حرکت و پيشرفت بوده و هر لحظه لحظه‌ي عمرتان در کانال بندگي الله و به سوي الله که کمال مطلق است، در تلاش باشيد و خورشيد سعادت و پيروزي هميشه در افق زندگي‌تان طالع گردد و رنجها و سختيهاي گذرا که لازمه‌ي زندگي پست دنياست، شما را نيازارد و روح بلند و پر توانتان را افسرده نسازد و لذتي که در اثر در راه خدا بودن و براي او زيستن احساس مي‌کنيد، تمامي دردها و سختيها را بر شما آسان کند که کرده است و مي کند انشاالله تعالي.

حال من هم به لطف خدا بسيار خوب است و در کنار خانه‌ي خدا، اين خانه‌ي امن و تجليگاه روح عبوديت حق و مهبط وحي، دعاگويتان هستم.

از جايگاهي با شما سخن مي‌گويم که آنچه را احساس مي‌کنم، امکان ابراز کردن نيست، بسياري چيزها احساس مي‌شود که نمي‌توان گفت. بحق که جايتان خالي است، و در هر نقطه پيوسته به يادتان هستم و از خداوند بزرگ تشرف مجدد را با شما خواستارم و اميدمندم که مورد پذيرش خداوند قرار گيرد. گفتم همه جا به يادتان هستم؛ در طواف خانه، روياروي حجرالاسود، در کنار حجراسماعيل و در زير ناودان طلا، در پشت مقام ابراهيم، در کنار جريان آب زمزم و بالاخره بر قله‌ي صفا و در کنار کوه مروه که يادآور حرکت خدايي يک مادر يعني هاجر است. سعي و حرکت سيل‌آسا و طوفنده‌ي مردمي که زنده نگهدارنده‌ي تلاش هاجر است که بين اين دو کوه مي‌دويد و در جستجوي آبي براي شيرخوارش اسماعيل بود. و تجديدکننده‌ي حرکت ابراهيم و هاجر و اسماعيل است که در طول تاريخ بايد سرمشق انسانهايي باشد که مي‌خواهند تنها و تنها بنده‌ي خدا باشند و تسليم در برابر او و پذيرفتن هرچه او مي‌خواهد و مي‌پسندد و خشنود مي‌شود، هرچند به ظاهر همراه با دردها، رنجها و فراقها و تشنگيها و ... باشد. همان‌سان که گفتم، حرکت اقيانوس انسانها، حرکت سيل‌گونه‌ي ميليوني مردم در طواف و سعي، گفتني نيست؛ ديدني است. بدين اميد که ببينيد و آنگاه روياروي ناودان، پشت حجر اسماعيل يا بر قله‌ي نسبتاً بلند کوه صفا بنشينيد و بينديشيد و به نقش حج با توجه به گذشته‌ي تاريخي‌اش پي بريد البته در بعد عبادي‌اش و در ارتباط با مردم و تبادل اطلاعات و شناخت يکديگر، سياه و سفيد و زرد و سرخ، انسانهايي در شکلها و رنگهايي که هرگز نديده‌ايد، با فرهنگهايي گونه‌گون، ولي در يک صف با يک شعار. البته در اينجا چه خوب مي‌شود افکار و عقايد را انتقال داد و چه ساده مي‌توان تبليغ کرد و ارشاد و چه خوب مي‌شود خنثي کرد تبليغات غلط را و اندک‌اندک از اين قطره‌ها دريايي ساخت و به راه انداخت و بدان جا برد که مقصود انبياء است و مرضي خداست و به هر حال به نقش سياسي و نظامي حج پي برد.

در پايان تقاضامندم سلام مرا خدمت آقا جان و مامان، اخويها و همشيره‌ها و همسرانشان و بالاخره دوستان و بستگان ابلاغ داريد. اخوي علي و همسايگان را سلام دارم و يادآور مي‌شوم که نخستين روز به فکر تلفن و يا نامه بودم. تلفن بسيار مشکل بود و 5 الي 6 ساعت معطلي و در اخر هم با صداي ضعيف به سختي مي‌شد تماس گرفت و فرصت نامه هم به دست نيامد. ناگزير امروز دست به قلم شدم که چنانچه موفق به تلفن نشوم، بي‌اطلاع از حالم نباشيد و اگر باز هم موفق به تلفن نشدم، شايد نامه برايتان نوشتم. ولي به هر حال نگران من به هيچ وجه نباشيد؛ هرچند من هم نگران شما نبايد باشم؛ چون به خدايتان سپرده‌ام و «فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين».

فرزندان عزيزم، محبوبه،‌ اميرحسين و محمدکاظم، حتماً همانگونه که در هنگام سفر سفارش کردم،‌ بچه‌هاي بسيار خوبي بوده‌ايد و خوبتر شده‌ايد. حتماً مامان را اذيت نکرده‌ايد. حتماً‌ محبوب و امير، محبوب و کاظم، امير و کاظم و به هر حال هر سه با هم خوب و مهربان بوده و گوش به فرمان مادر بوده‌ايد. چه، رضاي من و رضاي خدا از شما، در رضاي مادرتان هست. مادرتان را احترام کنيد. به حرف او گوش دهيد. خدا نگهدارتان. من هم انشاء‌الله سوغاتيهايي که خواسته‌ايد، برايتان مي‌خرم؛ هرچند شما براي خدا خوب خواهيد بود، نه براي سوغات.

خداحافظ همه‌تان، فعلاً خدانگهدار

جواب نامه را ننويسيد، بعيد است به دستم برسد.

 

در کلام رهبر

 

بسم الله الرحمن الرحيم

فقدان تأسف انگيز عالم فاضل مجاهد حجة‌الاسلام «حاج شيخ عباس شيرازي» رحمه‌الله عليه بي‌شک ضايعه و مصيبتي است که به آساني جبران نخواهد شد.

اين روحاني عزيز و با اخلاص سالها از عمر خود را در خدمتي صادقانه و ارجمند به انقلاب اسلامي گذرانيد و منشأ خدماتي بزرگ و فراموش نشدني گرديد. و سرانجام در حين تلاش مقدسش براي ايفاي يکي از مهمترين تکاليف انقلابي به لقاء‌الله پيوست و عرصه کارزار با دشمنان اسلام را به خون خود رنگين ساخت.

رحمت و نور بر روان آن عزيز که زندگي و مرگش در حال انجام وظيفه بود.

اينجانب اين فقدان افتخارآميز و غم‌انگيز را به پدر و خانواده‌ي گراميش و نيز به همکاران محترمش در سازمان تبليغات اسلامي تبريک و تسليت مي‌گويم و علو درجاتش را از خداوند متعال مسئلت مي‌کنم.

سيد علي خامنه‌اي، رئيس جمهوري اسلامي ايران

 

 

ابلاغ     

 

جناب حجة‌الاسلام آقاي حاج شيخ عباس شيرازي دامت افاضاته

مقتضي است جنابعالي با تجربه و سابقه‌اي که در امر تبليغ و نشر معارف اسلامي داريد سرپرستي و اداره‌ي مؤسسه تربيتي و اسلامي جامع نارمک و امامت مسجد را به عهده گرفته و رفع نياز مسؤولان و اهل محل را از اين نظر بنمائيد. بديهي است اهالي محترم محل و متصديان نيز همکاريهاي لازمه را با جنابعالي داشته و از هر گونه کمکي در اينباره دريغ نخواهند داشت و از خداي تعالي موفقيت جنابعالي و همکاران محترمتان را مسئلت دارم.

والسلام عليکم و رحمت اله 29 ذي الحجة الحرام 1403

روح اله الموسوي الخميني

 

منبع:كتاب هشت بهشت و سایت صبح