لطیفه های ادبی 1
دوشنبه 13 دی 1389 11:45 PM۱ـ .شخصي نزد طبيبي رفت و گفت : دردي دارم آن راعلاج کن
طبيب پرسيد چه دردي داري ؟
مريض گفت : چند روز است که موي من درد مي کند!
طبيب پرسيد : امروز چه خورده اي ؟
مريض گفت : نان و يخ!
طبيب گفت : سبحان الله نه دردت به درد آدميان مي ماند و نه غذايت به غذاي عالميان!
۲ـ پيرزني در آينه نگاه مي کرد ديد چشم هايش گود رفته , صورتش چين خورده و رنگش پريده است
با خود گفت: معلوم ميشود ديگر مثل قبلاً آينه نمي سازند!
پس گردني فضيلتش آن است که حسن خلق مي آورد , خمار از سر به در مي کند , بد رامان
را رام مي سازد و ترش رويان را منبسط مي سازد و ديگران را مي خنداند , خواب از چشم
مي ربايد و رگ هاي گردن را استوار مي سازد !!
تشکرات از این پست
mehdi0014