بر من بتاب
دوشنبه 13 دی 1389 7:27 AM
السلام علیک یا مولانا یا صاحب الزمان آقای مهربانم سلام...! مدتی میشود که بهانههای مختلف، پنجرۀ روشنی را بر من بسته است... گویی کسی نیست تا برخیزد و بیبهانه، سنگی از این دیوار غیبت برچیند...! آری... اما با همۀ نداشتههایم، باز هم مثل مردم زمانهام...! اما نمیدانم چه میشود که در جستجوی تابش بیشتر، آقاجان... مولاجان دلم برایت تنگ است... تا شاید گرمی نگاهت، خواب زمستانی را از چشمهای خوابزدۀمان بزداید... التماس دعا اللهم عجل لوليک الفرج
مثل همۀ اهل زمانهام!
آخر مردمان زمانۀ ما،
به بهانۀ زندگی پر ز نور، در تاریکی سر میکنند...
به بهانۀ چیدن گلی، به بوستان نقاشی شدۀ تابلوی کاغذی چشم میدوزند...
به بهانۀ سیرابی، سرابها از پس هم میگذرانند...
و به بهانۀ انتظارت، بر پشت دیوار غیبت تکیه میزنند...
و...
بهانه پشت بهانه...
حالا من هم از همان اهالیام...
از اهالی کوی غافلان...
از اهالی سطرهای نقطهنقطه...!
با همۀ نقطهچینهایم...!
هر از گاهی،
گرمی آفتاب مهربانی را، از پشت پنجرۀ نیمه بستۀ دلم، احساس میکنم.
خورشیدی که به آهستگی،
با قدومی آرام و بیصدا...
بر داخل کلبۀ سرما زدهام، گرمی میچکاند...
و آنهمه حرص و ولع بیش از پیش، داشتههایمان را هم پشت گوش میاندازیم...
بیش خواستن کجا و اندک را هم ز کف دادن کجا؟
چه میکنی با ما نامردمان؟
چه میکنی با اینهمه پنجرۀ بسته و مهر و موم شده؟
چگونه از روزنۀ پنجرههای سنگی، بر ما نااهلان میتابی و گرمیت را دریغ نمیکنی؟
تنگتر از پیش...
بر من بتاب ای خورشید...
بر کلبۀ محقّر دلم باز هم بتاب...
باز هم بر همۀ مردمان زمانهام بتاب...!
بر ما بتاب...