وقتی که کوفه در دل مشهد ظهور کرد

 

حسی غریب مردم ما را جسور کرد

دستی رسید و شعله ی مظلوم اشک را

در چشمهای خسته ی بی ریشه کور کرد

آقا! به شأن گفتنٍ شعری برای تو

باید ز هفت وادی طوفان عبور کرد

حتی برای گفتن این شعر خسته نیز

یک بند گریه آمد و دل را مرور کرد

می خواستم که ضامن پیراهنم شوی

این عصمت دریده مرا از تو دور کرد