يک نفر عاشقانه مي آمد، نفس کوچه ها معطّر بود

روي گلدسته ها اذان مي ريخت، زائري در افق شناور بود

چند متري جلوتر آمد و بعد، رو به روي سپيده زانو زد

در مقام «رضا» گرفت آرام، «شاهدِ» ايستگاه آخر بود

صلی الله علیک یا ایها الرئوف