آغاز
یک شنبه 12 دی 1389 11:54 PM...از خونه بیرون اومد،در را خیلی محکم بست،قدم هاش مطمئن بود.سنگین گام برداشت و دور شد،تو چشماش یه نوری بود،یه نور عجیب،حاصل اشکهای دیشبش بود،مثل اینکه این دفعه،دفعه ی آخر بود...
...از خونه بیرون اومد،در را خیلی محکم بست،قدم هاش مطمئن بود.سنگین گام برداشت و دور شد،تو چشماش یه نوری بود،یه نور عجیب،حاصل اشکهای دیشبش بود،مثل اینکه این دفعه،دفعه ی آخر بود...