پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده، گریه و زاری درنهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد. چندانکه ملاطفت کردند آرام نمی‌گرفت و عیش ملک ازو منغص[1] بود، چاره ندانستند.
حکیمی در آن کشتی بود، ملک را گفت: اگر فرمان دهی من اورا به طریقی خاموش گردانم. گفت: غایت لطف و کرم باشد. بفرمود تا غلام به دریا انداختند. باری چون غوطه خورد، مویش را گرفتند و پیش کشتی آوردند به دو دست در سکان کشتی آویخت. چون برآمد به گوشه‌ای بنشست و قرار یافت. ملک را عجب آمد. پرسید: درین چه حکمت بود؟ گفت: از اول محنت غرقه شدن نا چشیده بود و قدر سلامتی نمی دانست، همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.
     ای سیر ترا نان جوین خوش ننماید     معشوق منست آنکه به نزدیک تو زشت است
     حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف[2]   از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است

     فرق است میان آنکه یارش در بر        با آنکه دو چشم انتظارش بر در


[1]- ناگوار، ناخوش، زندگانی سخت و تیره.
[2]- بگفته برخی از مفسران اصحاب اعراف گروهی باشند که سیّـآت و حسنات ایشان یکسان باشد، سیّـآتشان قاصر باشد از دوزخ و حسناتشان به حد وصول بهشت نبود. خدای تعالی ایشان را آنجا بدارد. چون حساب خلایق بکند ایشان را برحمت به بهشت فرستد. ایشان آخرین کسان باشند که به بهشت شوند.