حكايات گلستان
یک شنبه 12 دی 1389 11:23 PMپادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد. بیچاره در آن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط[1] گفتن که گفتهاند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید.
وقت ضرورت چو نماند گریز دست بگیرد سر شمشیر تیز
اذا یئسَ الانسانُ طالَ لِسانه کَسنورِ مغلوب یصولُ علی الکلبِ[2]
ملک پرسید: چه میگوید؟ یکی از وزرای نیکمحضر گفت: ای خداوند همی گوید: والکاظمینِ الغیظ و العافینِ عنِ الناسِ[3]. ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت. وزیر دیگر که ضد او بود گفت: ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی سخن گفتن، این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت. ملک روی از این سخن درهم آمد و گفت: آن دروغ وی پسندیدهتر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی و خردمندان گفتهاند: دروغی مصلحتآمیز به که راستی فتنهانگیز.
هر که شاه آن کند که او گوید حیف باشد که جز نکو گوید
بر طاق ایوان فریدون نبشته بود
جهان ای برادر نماند به کس دل اندر جهان آفرین بند و بس
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک چه بر تخت مردن چه بر روی خاک
[1]- بدگویی
[2]- هنگامی که ناامیدی بر انسان غلبه نماید زبان او دراز میشود همانند گربهی شکست خورده که بر سگ حمله کند.
[3]- فرو خورندگان خشم، عفو کنندگان مردمند.