پاسخ به:داستان عبرت آموز
یک شنبه 18 مهر 1395 9:14 AMدرست عين تو!
زماني در سرزمين شيوانا توفانهاي شديدي رخ داد و زمينهاي کشاورزي زيادي زير سيلاب فرو رفت. بعضي از کلبههاي روستاييان که در وسط دشت بود توسط صاعقه ويران گشت و همه مردم اطراف دهکده براي نجات جان خود به دامنه کوهستان و اطراف مدرسه شيوانا پناه آوردند. يکي از شاگردان شيوانا که تازه به مدرسه آمده بود جلوي جمع شاگردان گفت: "من شک ندارم که اين توفان و سيلاب نشانه خشم کاينات است و صاعقه نشانهاي است بر نفرين شدن اهالي اين دهکده. دير يا زود همه اهالي اين ديار از بين خواهند رفت."
شيوانا بدون اينکه با او مخالفتي کرده باشد موضوع بحث را عوض کرد و خطاب به او گفت: "يکي از کساني که در اطراف مدرسه خيمه زده، دستفروشي دورهگرد است که امروز صبح زود کنار در مدرسه آمد و گفت که تو بچه تنبلي هستي که درس نميخواني و تمام اوقات شبانهروزت را به بطالت ميگذراني. او گفت ميخواهد اين خبر را به پدرت برساند تا تو را از اين مدرسه بيرون ببرد و سر کار کشاورزي بگمارد."
آن شاگرد با عصبانيت گفت: "آن دستفروش دورهگرد نه من را ميشناسد و نه ميداند چقدر و چگونه ساعات فراغتم را ميگذرانم. او هيچ شناختي نسبت به نحوه درس خواندن و سطح يادگيري من ندارد و با محيط درس و مدرسه کاملا بيگانه است. اين چنين فردي که هيچ نميداند و همه هم ميدانند که از همه چيز بيخبر است چگونه به خودش جرات داده راجع به چيزي که جهل و ناآگاهياش نسبت به آن آشکار و روشن است چنين نظري دهد و از همه بدتر بر اساس نظر نادرست خود قضاوت کند و حکم به اخراج من دهد!"
شيوانا با لبخند گفت: "درست همانطوري که تو هيچ اطلاعي راجع به اوضاع هوا و زمين و آسمان نداري و فقط با ديدن چند صاعقه و باران و سيلاب، خبر از مرگ دستهجمعي در آينده ميدهي و نسبت به وضعيت آينده مردم اين ديار اظهارنظر ميکني!؟اگر تو حق چنين اظهار نظرهايي را داري پس به همه دستفروشهاي دورهگرد اطراف هم اين حق را بده که در مورد تو و زندگي تو اظهارنظر مشابهي داشته باشند. به همين سادگي!"