مادر



شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد .

مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:

او با خط بچگانه نوشته بود:

کوتاه کردن چمن باغچه ۵ دلار

مرتب کردن اتاق خوابم ۱ دلار

بیرون بردن زباله ها ۲دلار

نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم ۶ دلار

جمع بدهی شما به من ۱۴دلار

مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.لحظه ای خاطراتش را مرور کرد.

سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:

بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت هیچ

و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است.

وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک

به چشمان مادر نگاه کرد و گفت:

مامان دوستت دارم

و زیر صورتحساب نوشت:قبلآ به طور کامل پرداخت شده