حکایت شمارهٔ ۱۱
شنبه 15 خرداد 1395 10:23 AMدرویشی را ضرورتی پیش آمد کسی گفت فلان نعمتی دارد بی قیاس اگر بر حاجت تو واقف گردد همانا که در قضای آن توقف روا ندارد. گفت من او را ندانم گفت مَنَت رهبری کنم.
دستش گرفت تا به منزل آن شخص در آورد یکی را دید لب فروهشته تند نشسته برگشت و سخن نگفت. کسی گفتش چه کردی گفت عطای او را به لقای او بخشیدم
مبر حاجت به نزد ترشروى
که از خوى بدش فرسوده گردى
اگر گویى غم دل با کسى گوی
که از رویش به نقد آسوده گردی