حکایت شمارهٔ ۴۵
شنبه 15 خرداد 1395 10:19 AMدیدم گل تازه چند دسته
بر گنبدی از گیاه رسته
بگریست گیاه و گفت خاموش
صحبت نکند کرم فراموش
من بنده حضرت کریمم
پرورده نعمت قدیمم
با آن که بضاعتی ندارم
سر مایه طاعتی ندارم
رسمست که مالکان تحریر
آزاد کنند بنده پیر
اى بار خدای عالم آرای
بر بنده پیر خود ببخشای
بدبخت کسی که سر بتابد
زین در که دری دگر بیابد