داستان حضرت ابراهیم 7

 


:bouquet:گفتگوى ابراهيم با خورشيدپرستان‏

ابراهيم آن شب را در بيابان گذراند، وقتى كه هوا روشن شد و نزديك طلوع خورشيد فرا رسيد، ناگاه نگاه ابراهيم به جمعيتى افتاد كه منتظر طلوع خورشيد هستند تا آن را سجده كرده و به عنوان خدا تعظيم نمايند.

ابراهيم كنار آن‏ها رفت و در ظاهر وانمود كرد كه با آن‏ها هم عقيده است، هنگامى كه خورشيد طلوع كرد، ابراهيم (از روى استفهام) فرياد زد:

خداى من همين است، اين از همه درخشنده‏ تر است.

ابراهيم تا غروب با آن‏ها بود. ولى وقتى كه خورشيد غروب كرد، خطاب به آن‏ها گفت: من از اين عقيده برگشتم زيرا خورشيد نيز در حال تغيير و جابه‏ جايى است، و چنين موجودى هرگز خدا نخواهد بود، اگر پروردگارم مرا راهنمايى نكند قطعا از جمعيت گمراهان خواهم بود، من روى خود را به سوى كسى كردم كه آسمان‏ها و زمين را آفريده، من در ايمان خود خالصم و از مشركان نيستم.

به اين ترتيب ابراهيم با منطقى روان، و با شيوه‏ اى ساده و اخلاقى دل‏پذير، ستاره‏ پرستان و ماه‏ پرستان و خورشيدپرستان را گمراه خواند و آن‏ها را به سوى خداى يكتا و بى همتا دعوت نمود و از پرستش پديده ‏هاى بى ‏اراده برحذر داشت.

ادامـــــ:mushroom:ـــــہ دارد..