پاسخ به:مصیبت نامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 7:12 PMآن یکی پرسید از مجنون مگر
کز سخنها تو چه داری دوستر
گفت من لا دوستر دارم مدام
تاکه جان دارم مرا لامی تمام
گفت تا باشد نعم ای بیخبر
لاتو از بهر چه داری دوستر
گفت وقتی کردم از لیلی سؤال
کای رخت خورشید را داده زوال
دوستم داری چنین گفتا که لا
میکشم بر پشتی آن لا بلا
از زفانش تا که لا بشنودهام
از دل و جان عاشق لابودهام
نیست لایق لاجرم اصلا مرا
یک سخن لا واللّه الالا مرا
عشق را جانی بباید آتشین
دوزخی با آتش او همنشین
تا دل عشاق افروزنده شد
از تف آتش چنین سوزنده شد
آتش از عشقست در سوز آمده
گرم در عشق دلفروز آمده
جملهٔ ذرات پیدا ونهان
نقطهٔ عشقست در هر دوجهان