پاسخ به:مصیبت نامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 7:07 PMرفت دزدی در سرای رابعه
خفته بود آن مرغ صاحب واقعه
چادرش برداشت راه در نیافت
باز بنهاد و بسوی در شتافت
بازبرداشت و بیامد ره ندید
باز چون بنهاد شد درگه پدید
گشت عاجز هاتفیش آواز داد
گفت چادر باید این دم باز داد
زانکه گر شد دوستی درخواب مست
دوستی دیگر چنین بیدار هست
چادرش بنهی اگر در بایدت
ورنه بنشینی چو چادر بایدت
هرچه هستت چون برای او بود
دوستی تو سزای او بود
ور تو خود را دوستر داری ازو
دشمنی تو گر خبر داری ازو