پاسخ به:مصیبت نامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 7:06 PMدر رهی میرفت بس زیبا زنی
دید مردی چشم زن چون رهزنی
چشم زن در چشم زخمی ره زدش
تیر مژگان برجگر ناگه زدش
زن روان شد مرد بر پی شد روان
زن نگه کرد از پس و گفت ای جوان
چیست حالت گفت چشم رهزنت
زد رهم چون چشم گفتم روشنت
زن برانداخت آن زمان از رخ نقاب
تا بدید آن چهرهٔ چون آفتاب
مرد شد کلی ز دست آنجایگاه
جزو جزوش گشت مست آنجایگاه
زن چو آخر در سرای خویش شد
عاشقش بر در حال اندیش شد
عاقبت سنگی در انداخت از غرور
زن برون آمد که ای شوریده دور
رو سر خود گیر ای سرگشته رای
تا نبرندت سر اهل این سرای
مرد گفتش چون نمیبودی مرا
روی از بهر چه بنمودی مرا
گفت الحق دوست میدارم بسی
این که دایم دوستم دارد کسی
چون بنای دوستی محکم کنی
خویشتن را درحرم محرم کنی
تا چو دوران فنای تو بود
دوستت بی تو بجای تو بود