پاسخ به:مصیبت نامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 7:06 PMدر رهی میشد سلیمان با سپاه
دید جفتی صعوه را یک جایگاه
هر دو عشق یکدگر میباختند
هر دو با دل سوختن میساختند
گاه این یک ناز کرد و گاه آن
گاه این آغاز کرد و گاه آن
صعوهٔ عاشق زفان بگشاد و گفت
تو به نیکوئی مرا طاقی و جفت
هرچه فرمودی چنان کردم همه
کارهای تو بجان کردم همه
ور دگر فرمائیم فرمان کنم
هرچه تو حکمم کنی از جان کنم
گر توام گوئی فرو آرم بخود
قبهٔ ملک سلیمان از لگد
چون سلیمان رفت با ایوان خویش
گفت تا آن سعوه را خواندند پیش
صعوه چون آمد بدید آن کار و بار
شد ز لرزیدن چو برقی بیقرار
پس سلیمان گفت چندینی ملاف
صعوهٔ را لاف مه از کوه قاف
تو که قادر نیستی یک حبه را
از لگد چون بشکنی این قبه را
از سلیمان صعوه چون بشنود راز
گفت ای در دین و دنیا سرفراز
نامهٔ ناموس عاشق را مدام
مهری از یطوی و لایحکی تمام
عاشقان از بس که غیرت داشتند
جان خود را غرق حیرت داشتند
از سر جان پاک بر میخاستند
هرچه شان بایست در میخواستند