پاسخ به:مصیبت نامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 7:04 PMرفت آن غافل سوی مسجد فراز
تاکسی دم زد بپرداخت از نماز
نه سجودی کرد لایق نه رکوع
خواست کز مسجد کند عزم رجوع
بود در مسجد یکی مجنون مست
بادلی پر شور و با سنگی بدست
مرد را گفتا که هین ای حیله جوی
این نماز اینجا کرا کردی بگوی
گفت آن کاهل نمازش کاین نماز
کردم از بهر خدای بی نیاز
مرد مجنون گفت از آن گویم همی
وین نشان ازتو از آن جویم همی
کاین نماز از بهر حق گر کردهئی
بس که این سنگم تو بر سر خوردهئی
مرد گفتا روز بس بیگاه بود
زان نماز من چنین کوتاه بود
نیستت یک ذره آگاهی ز خویش
دشمن خویشی چه میجوئی ز خویش
خلق کشتن بر اجل نتوان نهاد
این عمل جز بر امل نتوان نهاد
چون امل بسیار و چون عمراندکست
گر بسی اندک شود کم چه شکست
هفتهٔ ماندست و باقی رفته عمر
تو چه خواهی کرد این یک هفته عمر
در چنین عمری که بیش از برق نیست
گر بخندی گر بگریی فرق نیست
عمر چون بگذشت اگر شیر آمدی
از سر یک موی در زیر آمدی