پاسخ به:مصیبت نامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 6:33 PMبود بهلول از شراب عشق مست
بر سر راهی مگر بر پل نشست
میگذشت آنجایگه هارون مگر
او خوشی میبود پیش افکنده سر
گفت هارونش که ای بهلول مست
خیز از اینجا چون توان بر پل نشست
گفت این با خویشتن گو ای امیر
تا چرا بر پل بماندی جای گیر
جملهٔ دنیا پلست و قنطرهست
بر پُلت بنگر که چندین منظرهست
گر بسی بر پل کنی ایوان و در
هست آبی زان سوی پل سر بسر
گردنت را خانه بر پل چیست غل
کی شود با مگر این بیرون بپل
تا توانی زیر پل ساکن مباش
چون شکست آورد پل ایمن مباش
از مجره آسمان دارد شکست
زودبگذر تا نگردی پست پست
گنبدی بشکسته تو بنشسته زیر
آمدستی گوئیا از جانت سیر
گنبد بشکسته چون زیر اوفتد
کی جهد کس گر خود او شیر اوفتد
مرگ از پیش و تو از پس میروی
بهر مرداری چو کرکس میروی
پاک شو از جیفهٔ دنیا تمام
ورنه چون مردار میمانی بدام
زانکه هر چیزی که سودای تو است
چون بمردی نقد فردای تو است