پاسخ به:مصیبت نامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 6:28 PMمیشد ابراهیم ادهم در رهی
پیش اوآمد سواری ناگهی
گفت آبادانی ای رهرو کجاست
اوبگورستان اشارت کرد راست
شد سوار از قول اودر خشم سخت
تازیانه کرد بر وی لخت لخت
خون روان شد از سر واز روی او
تا زخون گل گشت خاک کوی او
چون بنزد شهر آمد آن سوار
دید خلقی را دوان و بیقرار
گفت این تعجیل چیست ای مردمان
گفت ابراهیم ادهم این زمان
میرود در پیش آگاهی رسید
اسب داری گر درو خواهی رسید
هرکه او رادید پیدا و نهان
گشت ایمن از عذاب آن جهان
زو صفت پرسید آن مرد سوار
چون صفت گفتند او بگریست زار
حال خودبرگفت کو را چون زدم
جامه و دستم ازو در خون زدم
شد خجل آن مرد و زانجا گشت باز
دید او راجامه شستن کرده ساز
خون زخود میشست پیشش شد سوار
گشت درخاک و بسی بگریست زار
عفو خواست او عفو دادش در زمان
گفت آخر آن چرا گفتی چنان
گفت آبادانی ای مرد تمام
نیست جز در کوی گورستان مدام
گورها هر روز آبادان ترست
لیک هر دم شهرها ویران ترست
گر همه آفاق آبادان کنند
عاقبت می دان که گورستان کنند
پس من آنچت گفتم ای نیکو سوار
راست گفتم تو خیال کژ مدار