پاسخ به:مصیبت نامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 6:19 PMپادشاهی دختری دلبند داشت
هر دو عالم وقف یک یک بند داشت
هر سر موئیش خونی کرده بود
سرکشان را سرنگونی کرده بود
عاشقی آتش فشانش اوفتاد
شور در دریای جانش اوفتاد
بیقراری کرد در جانش قرار
از میان خلق آمد با کنار
عاقبت چون طاقت او طاق شد
پیش آن مه پارهٔ آفاق شد
فرصتی جست وز عشق جان خویش
شمهٔ برگفت با جانان خویش
گفت اگر نبود وصالت رهبرم
میندانم تا که جان آنگه برم
دخترش گفتا اگر میبایدت
کزوصال من دری بگشایدت
یک جوال ارزنم در ره بریخت
نه بقصدی بود خود ناگه بریخت
سوزنی برگیر و یک یک دانه پاک
از سر سوزن همه برچین ز خاک
چون جوال این شیوه پرارزن کنی
بامن آنگه دست در گردن کنی
مرد عاشق سالها با سوزنی
برنچیدست ای عجب یک ارزنی
گر نکرد از سوزن ارزن در جوال
درجوالش کرد آن زن از محال
وی عجب این مرد با سوزن بدست
جان بخواهدداد و جای آنش هست