پاسخ به:مصیبت نامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 6:03 PMنوح پیغامبر چو از کفار رست
با چهل تن کرد بر کوهی نشست
برد یک تن زان چهل کس کوزه گر
برگشاد او یک دکان پر کوزه در
جبرئیل آمد که میگوید خدای
بشکنش این کوزهها ای رهنمای
نوح گفتش آن همه نتوان شکست
کین بصد خون دلش آمد بدست
گرچه کوزه بشکنی گل بشکند
در حقیقت مرد رادل بشکند
باز جبریل آمد و دادش پیام
گفت میگوید خداوندت سلام
پس چنین میگوید او کای نیکبخت
گر شکست کوزهٔ چندست سخت
این بسی زان سخت تر در کل یاب
کز دعائی خلق را دادی بآب
همتی را بر همه بگماشتی
لاتذر گفتی و کس نگذاشتی
یک دکان کوزه بشکستن خطاست
یک جهان پر آدمی کشتن رواست
خود دلت میداد ای شیخ کبار
زان همه مردم برآوردن دمار
کز پی آن بندگان بی قرار
لطف ما چندان همی بگریست زار
کاین زمانش در گرفت از گریه چشم
تو مرو از کوزهٔ چندین بخشم
یا رب این خود چه عنایت کردنست
این چه شکر اندر شکایت کردنست
که بجانها میکند چندین عتاب
گاه جانها میکند خون بی حساب
صد هزاران بی سر و بن را بخواند
جمله رادر کشتی حیرت نشاند
بعد ازان کشتی بدریا درفکند
صد جهان جان را بغوغا درفکند
بعد ازان باد مخالف روز و شب
گرد کشتی میفرستاد ای عجب
تادران دریای بی پایان همه
سر بسر برخاستند از جان همه
جمله را بگسست در دریا نفس
از همه با سر نیامد هیچ کس
گرچه فرض افتاد مردن پیشه کرد
میندارم زهره این اندیشه کرد